#ارباب_صدایم_کن_پارت_193

عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت.

قهوه رو از میز برداشتم و مزه مزه کردم.

مزه ی گسش حالمو بهم زد.

فنجونو رو روی میز گذاشتم .

سعی کردم روی کارم تمرکز کنم ولی سر دردی که به سراغم اومده بود مانع کارم میشد.

از روی صندلی بلند شدم،احساس میکردم نفس کشیدن برام سخت شده.

نفسای پی در پی کشیدم ولی افاقه نکرد.

باخونی که روی لباسم ریخت ترسیده دستم رو به طرف دهنم بردم.

به میز چسبیدم که استکان با صدای بدی روی زمین افتادو با صدای بدی شکست.

روی زمین افتادم وبا صدایی که خس خس میکرد گفتم: ک..م..مک...

خودمو به طرف در کشیدم ودستمو به طرف دستگیره در بردم که در با صدای بدی باز شد.

سرمو بالا آوردم وتارکام ونفیسه رو تشخیص دادم.

چشام داشت بسته میشد...احساس کردم کسی کنارم نشست......

سرمو توی آغوش گرفت.....تیزی چیزی رو توی گلوم احساس کردم وبعد گرمی خون که راه خودشو پیدا کرده بود.

الان راحتر نفس میکشیدم ولی هنوز خوابم میومد.

احساس کردم که از زمین کنده شدم و بعد چند دقیقه روی چیزی خوابوندنم.

صدایی رو می شنیدم وضربه هایی که به صورتم میخورد ومیگفت : نخواب سلنا...الان نه...

ولی خواب شیرین تر از اونی بود که با چیزی عوضش کنم.

*************************

نفیسه

romangram.com | @romangram_com