#ارباب_صدایم_کن_پارت_191
لبخندی زدم وبه چمدونا اشاره کردم وگفتم: میشه لباسا رو تو کمد بچینم.
- مگه خسته نیستی؟
- نه من که تمام شب خواب بودم .
- باشه اگه دوست داری بچینشون.
به طرف چمدون رفتم وبازشون کردم.
به تارکام نگاه کردم که روی تخت دراز کشید ودستاشو روی چشماش گذاشت.
زمان زیادی نبرد که نفسای منظمش به گوشم رسید....
*************************
توی اتاق نشسته بود وبه برخورد عمه خانم فکر میکردم.
خیلی عادی برخورد کرد واین منو کمی میترسوند.
نمی دونستم چرا هیچ جوره تو کتم نمی رفت ...
چیز ی دیگه ای که باعث تعجبم بود جشنی بود که توی راه بود من هنوز از مناسبتش بی خبر بودم.
هنوزم به حرفای اون ومرد ومدارک فکر میکردم .....
تنها راه، گشتن اتاق هلما بودکه من قبلا گشته بودمش وهیچی پیدا نکرده بودم.
از جام بلند شدم که یکباره یاد اون دفتر خاطرات قدیمی افتادم.....
آره مطمئنا باید چیزی توی اون دفتر باشه.
از اتاق بیرون زدم وبه طرف اتاق سابقم رفتم .....
در با تقی باز شد اتاق توی تاریکی فرو رفته بود....
بیشتر وسایلا دست نخورده باقی مونده بود .....
اخرین بار دفتر رو کجا گذاشته بودم.
romangram.com | @romangram_com