#ارباب_صدایم_کن_پارت_180


خیلی ها برای خدمت داوطلبانه جلو اومدند ولی نمی دونم چه حکمتی تو کار بود که بیشتر از یه ماه دووم نمیاوردن...

تا اینکه پزشک جوونی همسن وسال خودت وارد اون روستا شد....

پشتکار ستودنی داشت ،یکه وتنها به کاراش رسیدگی میکرد.

مکثی کرد وگفت: من اون سالا برای عمه خانم کار میکردم .

یه جورایی آب ونونم از اونجا تامین می شد وتو عمارت رفت وآمد داشتم.

تارکام خان اون موقع مطیع اوامر پدرش بود وحرفش حرف پرش بود تا اینکه .....

موضوع ازدواجش به میون اومد.

پدرش وعمه خانم تصمیم داشتن دختری کسی رو که دستی توی سیاست داره براش بگیرن ولی با مخالفت تارکام خان روبه رو شدن.

جالب اینه که تارکام تو روی پدرش ایستاد ویه کلام گفت که به پزشک روستا علاقه مند شده.

- واقعا!!!!

-آره برا همه باور کردنش مشکل بود ولی بهادر خان خیلی راحت کنار اومد ولی مشکل اصلی عمه خانم بود که مخالف این ازدواج بود.

- تلاشیم برای منصرف کردن تارکام کرد؟

- آره ولی گوش تارکام خان بدهکار نبود....آخرم کار خودش رو کرد و هلما خانم شد عروس اون خونه.

با شنیدن اسم هلما یکه خوردم به کل این ماجرا رو فراموش کرده بودم.

- عمه خانم که دل خوشی از هلما نداشت تمام تلاششو برای از میدون به در کردنه هلما کرد ولی نمی دونم چطور مدارگی به دسته هلما رسیده بود که بر علیه عمه خانم بود.

-چه مدارکی؟

-منم چیزی از اون مدارک نمی دونستم ولی عمه خانم برای مدتی به خاطر اون مدارک مخالفتشو با هلما کنار گذاشت ،اما وقتی خبر باردار بودن هلما توی عمارت پیچید عمه خانم که دیگه منافعشو در خطر میدید تنها راه رو کشتن هلما و پچش دونست.

بابهت بهش نگاه میکردم.

عمه خانم چطور میتونست به مرگ یه ادم و یه بچه ی معصوم فکر کنه.


romangram.com | @romangram_com