#ارباب_صدایم_کن_پارت_181

-دقیق اون روز یادمه.....اون ماشینه مچاله شده و اون خوناا..

-نتونستن مدرکی پیدا کنن؟؟

-چرا...اتفاقا فردی رو گرفته بودن ولی بخاطر نبود مدارک آزادش کردن.

-اون فرد کی بود؟

-کوروش صالحی...

احساس کردم سطل آب سردی رو روی سرم خالی کردم.

-آخه چطور ممکنه....داری دروغ میگی....

-نه...عینه حقیقته..

-اخه پدر ناتنیه من چرا باید این کارو کنه؟

-به خاطر پول.....به خاطر ثروت.

عین دیوونه ها خندیدم وگفتم:چه هدفی از گفتن این حرفا داری؟

-هدفی ندارن... خودت میخواستی حقیقتو بدونی...

دستمو روی گوشام گذاشتم و گفتم:دیگه نمیخوام بشنوم..

-نه...تا اینجاشو شنیدی...بقیشم باید بشنوی...

سه سال از اون ماجرا گذشت و تارکام مثل یه ببر زخمی دنبال قاتل هلما و بچش گشت.

نمی دونم چی شد که تو به عنوان پزشک به این روستا اومدی.

عمه خانم که فهمیده بود تو دختر ناتنیه کوروشی خواست که تو رو از این روستا دور کنیم....برای همین دستور اتش زدن بهداری رو داد ولی با این کارش باعث باز شدن پای تو توی عمارت شد.

قسمت هشتادو نهم

سلنا

---------------------------

romangram.com | @romangram_com