#ارباب_صدایم_کن_پارت_179
پوفی کلافه کشیدم و با بازشدن در وارد خونه شدم .
قسمت هشتادو هشتم
سلنا
---------------------------
در اتاقو باز کردم و وارد اتاق شدم.
روی تخت نشسته بود وتوی فکر بود.
قدمی جلو گذاشت که متوجه ام شد .
بدون اینکه برگرده گفت: پس تصمیمتو گرفتی.
- میخوام بدونم ....همه چیزو.
- باید مطمئن شم برمی گردی.
- اونجا چیزی ندارم که دل خوش کنم.
پوزخندی زد وگفت: بعید میدونم.
- چطور بهتون اعتماد کنم؟
-بستگی به خودت داره.
- میشه اینقدر حرفتونو نپیچونید.
- نمی پیچونم فقط انتظار دارم کسی از ملاقاتمون خبری نداشته باشه.
- شما وقتی پا به اینجا گذاشتید مطمئنا ابایی از برملا شدن حرفاتون ندارید.
لبخندی زد وگفت: باید به انتخاب تارکام آفرین گفت.
- من کارای زیادی دارم ....پس حرفتونو بزنید.
- باشه میگم..... درست پنج سال پیش بود ،مردم برای روستا درخواست پزشک کردن...
romangram.com | @romangram_com