#ارباب_صدایم_کن_پارت_178


- آره زندم...نمردم..

*************************

ازاتاق بیرون زدم وبا قدمای ناهماهنگ به طرف استیشن حرکت کردم.

هنوزم گیج بودم ......

روی صندلی نشستم ودستام رو روی صورتم قرار دارم.

دوسال از اونجا دور بودم حالا چطور میتونستم برگردم.

نه نه امکانش وجودنداشت ...

با نشستن دستی روی شونم تند از جام بلند شدم.

آرزو: نترس منم سلنا.....

نفسمو بیرون دادم که گفت: ترسیدی؟؟

- تو کی اومدی ؟؟

- همین الان ...مشکلی پیش اومده.

- نه...نه ...خوبم.

با اینکه قانع نشده بود گفت: باشه...فکر کنم خسته شدی بهتره بری.

از خدا خواسته قبول کردم واز بیمارستان بیرون زدم .

مسیر بیمارستان به خونه رو پیاده رفتم .

به حرفای اون مرد فکر میکردم وبه این دوسال.

نمی دونم کی به خونه رسیدم ولی وقتی به خودم اومدم جلوی در بودم.

زنگ در روفشردم ..باید فکر میکردم ممکن بود تمام حرفاش دروغ باشه ولی اگه راست بودچی....


romangram.com | @romangram_com