#آغوش_تو_پارت_113

-من زن نمی خوام مامان.... زنی ک بخواد نمایش بازی کنه نمی خوام.. زنی ک با اکراه بخواد حجاب کنه نمی خوام... من بعد از نجمه ب هیچ دختری ن فکر کردم ن می خوام فکر کنم

-مادر...اون بیچاره روحش تو عذابه... خدارو خوش میاد اینجوری عذب بمونی... از این دختر خوشت نیومد یکی دیگه.. چیزی ک زیاده دختر

سوار ماشینم شدم شيشه رو دادم پایین...

-هر وقت یکی مثل نجمه رو دیدی درست کپ خودش.. ظاهر... اخلاق.. باطن. اونوقت برام آستین بالا بزن...

من خودمو ی مرد متاهل می دونم.. درسته ب خاطر اصرار عزیز حلقه نمی پوشم.. اما من هنوز عزادار همسرمم..

اینو گفتم و.بی توجه ب نق هایی ک مادرم نثارم میکرد از خونه زدم بیرون

چند روزی گذشت...

عزیز باز ب بهونه ی آش رشته ای ک پخته بود منو راهی خونه پدریم کرد.....

سر چهار راه منتظر بودم چراغ سبز بشه ک گوشیم زنگ زد..

با دیدن شماره سریع جواب دادم.

- الو.. سلام...

-علیک سلام... مگه قرار نشد پرونده ی رشیدی رو تحویل بدی؟

-با بوق های ممتدی ک از پشت سر حواله ام میشد فهمیدم چراغ سبز شده.. ی نگاه



ب چراغ انداختم و راه افتادم ...

-بله چشم....

نگاهم ب پرونده ای ک ب*غ*ل دستم بود افتاد..

-کجایی؟ بیا اداره

-الان... راستش دارم میرم جایی..

-ای خدا... چیکار کنم عباس از دست تو... ی شماره داخل پرونده اس... ی شماره پلاک. اونو بهم بده..

-باشه. الان.. ی لحظه گوشی.

خم شدم و پرونده رو برداشتم.... حواسم ب خیابون بود و پرونده ،ک یکی از برگه ها افتاد زیر صندلی پوفی کردم و سریع برش داشتم ک این همزمان شد با برخورد ماشین ب چیزی سریع ماشین رو نگه داشتم... سرعتم زیاد نبود....

-چی شد عباس پیدا کردی؟

ناباورانه از ماشین پیاده شدم و ب دختری ک کف خیابون پهن زمین شده بود چشم. دوختم.

-عباس... کجا رفتی.

گوشی رو گذاشتم دم گوشم..

-بعد بهتون زنگ میزنم....



رفتم سمت دختری ک مردم دورش حلقه زده بودن..

ب محض دیدن من حجوم حمله و توبیخ سرم هوار شد و در آخر دختره رو عقب ماشین سوار کردن و تا بیمارستان تا اونجا ک می شد گاز دادم...

رسوندمش،بیمارستان....

دختره تا بهوش اومد بیمارستان رو گذاشت روی سرش..

رفتم توی اتاق هر چی می تونست بهم گفت.. بی،خیال از حرفاش اومدم بیرون و کارهای ترخیصش،رو انجام دادم



شکایتی ازم نکرد و این جای تعجب داشت.. دختری با اون سر و شکل شررات ازش می بارید.... ب هر حال نمی تونستم از حقش بگذرم. دقیق مقدار دیه رو پرسیدم و چک کشیدم تا رسید خونه بهش بدم...



رسوندمش خونه... با اینکه خیلی روی اعصابم بود تحملش کردم.. محله ای ک توش زندگی میکرد.. ب قیافه اش هم می اومد.... لات و الوات..

وقتی ماشین رو نگه داشتم و از. ماشین پیاده شد و ب دنبال اون شاهد اون بزن بزنی ک حواله ی زن بیچاره میکرد شدم.. ب عینه جا خوردم..... ی دختر اینقدر عصبانی و خشن توی عمرم ندیده بودم...

تو ی اون اوضاع نگاهم افتاد ب دختر بیچاره ای ک تکیه زده بود ب دیوار و زار می زد.. دلم ب حالش سوخت....

از همسایه هایی ک جمع شده بودن پرس و.جو کردم فهمیدم خواهرشه...

ماشین پلیس اومد و دختره رو با خودش برد.. اینقدر عصبانی بود ک با زور اسلحه نشوندنش توی ماشین....

نمی تونستم دختره رو رها کنم.. ی جورایی احساس ادای دین میکردم....



از دختره ک فهمیدم اسمش رهاس خواستم سوار بشه... قبول نمیکرد... اما وقتی گفتم از طرف خواهرشم و کوله ی خواهرش رو نشونش دادم نشست توی ماشین..

جلو نشست..

اینقدر مظلوم و معصوم بود ک دلم نیومد و محدودیت خودمو زیر پا گذاشتم....

اینکه نمی خواستم هیچ دختری نزدیکم باشه... اما این یکی اینقدر کوچولو بود ک دلم نیومد نسبت بهش بی تفاوت باشم...

رفتم همون آگاهی ک دختره رو بردن...

زنگ زدم ب عزیز.... سریع خودش رو رسوند و مادرانه رها رو در آغوش گرفت...

رفتم پیش سروان... می،شناختتم. خواستم پادرمیونی کنم برای آزادی دختره..

گفت رضایت میخواد... از زنی ک مورد ضرب و شتم قرار گرفته.... فهمیدم حداقل تا صبح دختره گیره...

ب عزیز گفتم رها رو با خودش ببره خونه و.خودم افتادم دنبال کارهای رضایت..

شد همونی ک فک میکردم.... رضایت بده نبود.... اما چشمش ب پول ک افتاد رام شد... پول بیشتر از جونش براش ارزش داشت... گفتم ب شرطی بهت پولو میدم ک ب دختره چیزی نگی.. نمی خواستم پیش خودش خیال الکی بکنه... اینجوری می تونستم جبران پای شکسته اش هم. بکنم...


romangram.com | @romangram_com