#آغوش_تو_پارت_112

بعد از نجمه زندگی من... کارم... احساسم... ب کل تغییر کرد.. رضا برادر نجمه ب دادم رسید... نذاشت تا بیشتر از این خودمو نابود کنم.. کمکم کرد... زیر بال و پرم رو گرفت... بعد از نجمه خودمو وقف کار جدیدم کردم.. هر جا ماموریتی بود پیش قدم میشدم... همه می دونستن ک عباس از،مردن هراسی نداره... عاشق خطر کردنه...

از کار بگذریم رابطه ام با پدر و مادرم بسیار محدود بود... امیر علی ک رفتن مادر ب خونه ی عزیز ممنوع کرده بود و هنوزم مثل گذشته تشنه ی خون منه و ی جورایی منو مقصر مرگ عزیز ترین کسم می دونه.. منو امیر علی مثال بارز کارد و پنیریم با این تفاوت ک من دیگه کاری ب کارش ندارم... ی نفس عمیق کشیدم...

هنوز نرسیده بودم ب خونه ک در بزرگ حیاط باز شد... امیر علی با ماشینش ب همراه ی دختر ک احتمال می دادم دوست دختر جدیدش باشه... از خونه خارج شد... منو ندید مگرنه نمی ذاشت ب همین راحتی بره....

تا رفت منم سرعتم رو زیاد کردم و وارد خونه شدم.....

دسته گلی ک برای مامان گرفته بودم رو از روی صندلی برداشتم و پیاده شدم...

توی راه خبر داده بودم ک دارم میام... هنوز ب ساختمون نرسیده بودم ک مادرم با روی گشاده اومد ب پیشوازم...

صورتش رو ب*و*س* یدم و سلام کردم..

--قربون قد و بالات بشم مادر.... دلم برات ی،ذره شده بود...

دسته گل رو بهش دادم..

-می دونی مامان ک چقدر درگیرم...

-چی بگم والا... درسته شغلت کلاس داره ولی خطر داره مادر... صد بار گفتم بی خیالش شو برو توی یکی از شرکت های بابات کار کن

پوزخند زدم

-بابا....

نگاش کردم...

-اونی ک میگی بابا ن واسه من پدری کرده ن واسه تو شوهری... فک نکن خبر ندارم ایتالیا داره چیکار میکنه.... دختره نصف سنت رو داره مامان....

رنگش پرید و چهره اش محزون شد...

-ولش کن... چیکار کنم.... طلاق بگیرم ک چی... حداقل اینجوری با اسمش هم ک شده ی آقا بالا سر دارم...

-خودم نوکرتم مامان.... شما بی،خیال این ثروت و عمارت بشو بیا خونه ی عزیز.. من نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره....

ی نفس عمیق کشید..

-نمی تونم مادر..... امیر علی..

چشممو بستم

-بازم امیر علی.... بابا اون خوشه... ولش کنید ب حال خودش...

-نمی تونم مادر.... تو عزیز رو داری.... ولی اون چی ؟بچه ام تو این دنیا ب غیر از من مادر کیو داره..

-اون همه دوست دختر واسه چیه پس؟!

-ای مادر..... اینا ک زن زندگی نمی شن براش.. همه اشون مگسانن دور شیرینی

همراهش قدم زنان تا زیر الاچیق وسط حیاط رفتم...

نشستم روی صندلی و.نشست کنارم..

مادرم ب راحتی با من درد و دل میکرد.. می دونست ک تا چ حد درکش میکنم..

دیگه داشت اشکش سرازیر می شد ک از سر جاش بلند شد...

-الان بر میگردم مادر

-مامان می دونی ک چیزی نمی خورم پس نرو..

-می دونم مادر..کل این خونه.رو حروم می دونی... کارم ی چیز دیگه اس.... الان بر میگردم....

رفت توی ساختمون و من خیره شدم ب درخت های توی حیاط

با صدای ظریف ی دختر ب خودم اومدم و سریع برگشتم...

فقط ی لحظه دیدمش... اصلا از قیافه اش خوشم نیومد سریع سر ب زیر شدم و.جواب سلامش رو دادم.

-حالتون خوبه...

ب تکون دادن سر. اکتفا کردم...

-من مارالم... دختر دوست فهیمه جون...



از سر جام بلند شدم...

-ببخشید ولی من بارها ب مادرم گفتم ب هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم..... شمام بی خودی لازم نیست نقش بازی کنید... در ضمن.. این روسری ک روی س تونه واقعا بهتون میاد ب شرطی ک همیشه بپوشین ن فقط موارد خاص

-وا... یعنی چی آقای محترم.... فهیمه جون گفتن امیر تنهاس برو پیشش منم گفتم باشه....

-نهایت لطف شما رو می رسونه....

سویچ رو از روی میز برداشتم...

-از،قول من از مادرم هم خداحافظی کنید و بگین منو نمی تونه گول بزنه... مهم حجاب دله... ک متاسفانه....

حرفمو ادامه ندادم ی نفس عمیق کشیدم و بدون اینکه ب دختره نیم نگاهی بندازم رفتم سمت ماشینم.. هنوز سوار نشده بودم ک مادرم صدام زد..

برگشتم

-کجا مادر...

-مامان این چ کاریه ک هر بار ب ی بهونه ای منو میکشونی اینجا و ی دختر نشونم میدی

-بده میخوام سرو سامون بگیری...

نمی خوام مادر من.. از این سر و.سامون ها نثار امیر علی بکن ن من...

-امیر جان.... الهی قربونت بشم مادر.. ب خدا این یکی دختر خوبیه... نگاش کردی اصلا... دیدیش چ خوشکل بود.

پوفی کردم


romangram.com | @romangram_com