#آغوش_تو_پارت_111
پیشونیش رو ب*و*س* یدم ودر آغوش کشیدمش.. تاب خواب رفتم...
صبح رسید.. صبحی ک نحس ترین صبح زندگی من شد. نجمه ی من عروسم قبل از اذون صبح پرواز کرد ب سمت آسمون... عروسمو با همون لباس سفیدی ک آوردم برش گردوندم... سخت بود.. درد داشت
بغض داشت..
سر خاکش اینقدر داد زدم.. اینقدر اشک ریختم ک توانم رو ازدست دادم.. حالم بد شد.. غریب و.آشنا مثل ابر بهار برای عروسم اشک می ریختن.. حالم خراب شد.. خراب تراز هر حالی...
بسته شدم ب قرص و.آمپول های آرام بخش و.مسکن. اما من فقط و.فقط کسی رو می خواستم ک دیگه نبود..
یادمه هنوز چهلم نرسیده بود ک پدرش همینجور ک خمیده شده بود ده سال پیرتر ب نظر می رسید اومد سراغم.. دوست داشتم هوار بکشم و بهش بگم ک با نجمه ی من چ کرد ولی وقتی حال و.روزش رو دیدم منصرف شدم... بد بود. شاید بدتر از من
ی بسته بزرگ بهم داد و.گفت نجمه گفته اینو بعد از مردنم ب عباس بدین...
بسته رو داد و.رفت..
نشستم توی اتاق و ب،بسته خیره شدم..
دل نمیکردم برای باز کردنش...
اما بالاخره خودمو قانع کردم... کادو رو کنار زدم.. ی،نامه روی قاب عکس بود.. بی توجه ب قاب نامه رو برداشتم..
دستخط خودش بود..
از بالا ب پایین صدبار خوندم و.اشک ریختم.. اینکه ازم خواسته بود صبور باشم اینکه ی،نجمه ی دیگه میاد توی زندگیش و اینکه.. اینکه یک سال قبل تراز من عاشقم شده بود.. خونه ی،عزیز منو دیده بود.. یک سال تموم منو از خدا خواسته بود... اینکه حلالیتش ب خاطر عشقی ک ب من داشته بود... اینکه..
دوستت دارم آخر نامه جگرمو کباب میکرد...
تازه نگاهم ب قاب افتاد... عکس خودم بود.. همون نقاشی ک روز خواستگاری نذاشته بود ببینمش و اون توی یک سال با تمام عشقش روی این نقاشی کار کرده بود.
قاب رو در آغوش گرفتم و با تموم توانم خدا رو صدا زدم...
....
چند سال بعد.....
فصل سوم...
امیر عباس...
-امیر عباس... امیر عباس..
به شریفی نگاه کردم
-چیه؟
-عزیز خانم پشت خطه...
صندلی رو جلو کشیدم و گوشی رو از روی میز برداشتم
-جانم عزیز..
-... جانت سلامت... مگه قرار نشد از ماموریت برگشتی بری ب مادرت سر بزنی... اون بنده خدا ده بار زنگ زده...
دست کشیدم ب پیشونیم...
-عزیز... یادمه... ولی می دونین ک واسه چی احضارم میکنه....
-مادره.. ب فکرته
پوزخند زدم..
-می دونم ک ب فکرمه...
-تو ک میدونی چرا اذیتش میکنی....
پوفی کردم و صاف نشستم..
-چشم عزیز... می رم
..
-الان برو....
-کار دارم عزیز... تازه رسیدم.... باید...
-واسه من بهونه نتراش
.واسه دیدن مادرت کارو بهونه نکن.... خدارو خوش نمی یاد..
-باشه
چشم..... همین الان مرخصی میگیرم میرم در محضر مادر گرامی.. شما خیالتون راحت میشه... دست از سر کچل من بر میدارین..
عزیز خندید
-الهی ک کچل نشی مادر... برو سلام منم بهش برسون... فقط
.ی نفس عمیق کشیدم
-باشه اونم ب روی چشمم اگه امیر علی بود باهاش بگو مگو نمی کنم..
-فدات بشم مادر..... خیر از جوونیت ببینی..
گوشی رو گذاشتم سرجاش،و بلند
شدم....
لباسمو عوض کردم و ب شریفی گفتم برام مرخصی رد کنه..
سوار ماشین 206. سفید رنگم شدم و ب سمت خونه ی پدریم حرکت کردم.
romangram.com | @romangram_com