#آغوش_تو_پارت_114
قبول کرد... همون شب قبول کرد... اما برای وحشی گری ک کرده بود از سروان خواستم صبح آزادش کنه.. تا اینجوری حداقل ذره ای ادب بشه و یقه ی مردمو نگیره....
دختر ک نبود از صدتا پسر لات و الوات یاغی تر بود....
شب نرفتم خونه تا رها هم راحتتر باشه... تا صبح توی ماشینم سپری کردم و تنها کار مثبتی ک انجام دادم رسوندن پرونده ای بود ک باعث این اتفاق شده بود...
صبح شد و دختره از آگاهی با ی سرباز اومد بیرون... از،برخوردش مشخص بود ک تا چ حد بی،بند و باره... چیزی ک حالمو خراب میکرد.. ی لحظه زد ب سرم بی خیالش بشم بزارم بره اما یاد عزیز و خواهرش،ک می افتادم منصرف میشدم..
نشست،توی ماشین...
... لحظه ب لحظه نفرتم ازش بیشتر میشد... دیونه بازی ک توی خیابون راه انداخت تا مرز بی،آبرویی من پیش می،رفت... فقط و فقط دعا میکردم هر چ زودتر از شرش خلاص بشم...
از اینکه دختره و عزیز همو می شتاختن جا خوردم...
اما باز دوست نداشتم پای این دختر ب این خونه باز بشه... حس بدی بهم میداد.. حضورش....
وقتی پرسید ناراحتین ک اومدم اینجا دلم می خواست سرش داد بزنم آره... دمتو بزار روی کولت و برو.... ولی مهمون عزیز بود و من از این کار منع بودم...
درسته از برخوردم ناراحت شد... حتی حرف زدنش هم ک با نیش و کنایه بود آزارم میداد...
حاضر شدم برای اینکه شرش رو از این خونه بکنم دوباره پول دیه رو بکشم وسط. نگفتم ک قبل حسابم باهاش صاف شده. می خواستم اینجوری ی پولی بیاد دستش و بره... خوشبختانه نقشه ام ب موفقیت رسید و تا چشمش ب پول افتاد خودش رفت.... از موندن خواهرش ناراضی نبودم... نمی تونستم منکر اون همه معصومیت بشم... ولی اون دختر.. وحشی بود... باید از،اینجا دور میشد.....
درسته ب هدفم رسیدم. اما ب محض اینکه پاشو از خونه گذاشت بیرون.. ی چیزی از درون بهم نهیب زد...
وای برتو امیر عباس... وای..........
دو.روز گذشت...
عزیز و رها رفته بودن جمکران... محمد رضا هم رفته بود اردوی مشهد.. بیچاره نصف شده بود یا اینجا یا پیش مامان.. ولی اونم مثل من مهر عزیز بد گرفتارش کرده بود.. نمی ذاشتم ریالی از بابا پول بگیره.. خرجیش رو تمام و کمال خودم می دادم....
البته اونم کم توقع بود و.چیزی نمی خواست اما با این حال نمی ذاشتم کمبودی حس کنه...
با. صدای زنگ ب خودم اومدم و عکس نجمه رو گذاشتم توی کشو.. سیر نمی شدم از نگاه کردنش.....
از،سر جام بلند شدم... هر کی بود زیادی عجله داشت....
قدم هامو تندتر برداشتم... همین ک درو باز کردم ی نفر افتاد توی ب*غ*لم..
خشکم زد...
صورتش رو ک نگاه کردم جا خوردم.. خواستم پسش بزنم ک متوجه بیهوشی و وضع خاک آلودش،شدم..
باز وحشی گری کرده بود...
اونقدر حیون صفت نبودم ک اینجوری رهاش کنم....
درسته خلاف اخلاقم بود اما بلندش کردم و سریع رسوندمش توی خونه.
گذاشتمش روی ت*خ*ت* .. خواستم ب اورژانس زنگ بزنم متوجه آستین خونی خودم شدم.. ترس ورم داشت..
گوشی رو رها کردم و برگشتم سمتش...
نگاش کردم... برعکس اخلاق تندش خیلی مظلوم ب نظر می رسید...
.بازوش غرق درخون بود...
معلوم نبود باز با کی گل آویز شده... خواستم ب راضیه خبر بدم... اما ترسیدم تا رسیدنش خونی توی بدن این دختر باقی نمونه..
سریع وسایل پانسمان رو آوردم...
آستین لباسش رو ب آرومی زدم بالا..
نگاهم بین صورتش و زخم بازوش چرخید....
برای اینکه تمرکز کنم... ی صلوات فرستادم و سریع پانسمان کردم جای زخم رو...
خواستم بلند بشم ک نگام افتاد ب صورتش..
سال ها بود ب صورت هیچ دختری زل نزده بودم...
نگاهم ب یکباره محو لبش شد... قلبم از جا ایستاد...
لبش. کپ نجمه بود. نا خواسته دست های لرزونم رو بردم سمتش... اما قبل از اینکه لمسش کنم ب خودم اومدم... خودمو نهیب زدم و از سرجا بلند شدم
پناه بردم ب حیاط... چند مشت آب حوض رو پاشیدم ب صورتم.. ب دستم نگاه کردم. هنوز می لرزید... ب خودم لعنت فرستادم و ب ت*خ*ت* کنار حوض لگد....
میلیارد ها دختر روی کره ی زمینن.... خیلی ها ممکنه شبیه نجمه باشن.... وای بر من ....
سریع گوشیمو بیرون آوردم..... نمی خواستم حتی ی لحظه ی دیگه باهاش تنها باشم... شماره ی خونه ی راضيه رو گرفتم و با مادرش حرف زدم.. محال بود مخالفتی کنه...
قبول کرد و گفت ک راضیه رو می فرستتاه با آژانس بیاد
....
تا ترسیدن راضیه دم خونه منتظر شدم...
بالاخره رسید. از ماشین ک پیاده شد سریع اومد سمتم..
-چی شده عباس آقا..
براش توضیح دادم و.خواستم پیشش بمونه و.خودم کار رو بهونه کردم تا از اونجا دور بشم...
قبول کرد.... رفت داخل و منم . مثلا رفتم سر کارم....
راضیه... دختر خیلی خوبی بود... مهربون.. دلسوز... کدبانو.... خونگرم.... دقیقا دو سال پیش ک نگران فشار عزیز بودم انگار خدا فرستادتش تا هوای عزیز رو داشته باشه....
romangram.com | @romangram_com