#زحل_پارت_221


_وا مگه غذا تو این خونه نبود؟

سها_آخه شما غذای چرب درست می کنید،بچه که نباید غذای چرب و نمک دار بخوره.

بهار_خوب حالا جواب طلعت چیه؟

_جواب طلعت چیه؟طلعت مخ آقای سلطانی روخورده،بهش می گفتیم طلعت زنگ بزن زندان،می رفت تو اتاق دویست ساعت بعد می اومد بیرون می گفت:وقت صحبت با تلفن گذشته، یکی نبود بگه لامصب ما تورو ساعت دو فرستادیم زنگ بزنی ؛ الان نه شبه

بهناز و منیر خانم زدن زیره خنده و منیر خانم گفت":

_حالا کی عروسیه؟

بهناز_فعلا اومدن خواستگاری.

سها_تو خبر نداشتی زحل؟مگه دوستت نیست؟نکنه بهنازو دیده تورو فراموش کرده؟

_نه طلعت از این اخلا قا نداره،می دونه بهناز میاد بهم می گه دیگه؛منم دگیر این دو تا بچه ام،وقت نمی شه به خودم برسم.چه برسه زنگ زدن به این و اون.

سها_دیگه عزیزم شغلته دیگه،شغل پر مشغله ایه. اگر بی درد سر بود که خدا بهشتو پیش کش نمی کرد.

منیر خانم_آره والله،الان دل تو دلم نیست برای اون بچه؛گفت کی میاد؟

romangram.com | @romangram_com