#زحل_پارت_220


بهار_جاری بازی یعنی؟به گوش بردیا برسه ، بی چاره ام، منو رسوا نکن.

_نترس "دستمو رو پاش گذاشتم و گفتم یه سهایی بسازم پنج تا ننه سپتنا از بغلش بزنه بیرون.۹

بها_یا خدا!

بردیا دو شب بعد به اصرار من اومد خونه،اونم با این تهدید که گفتم":نیای من میام"

اون شب پنج شنبه بود قرار بود مانی اینا هم بیان،بردیا هم زنگ زده بود گفته بود بعد ساعت هشت میاد وضعیت مهری تنها کمی قابل کنترل شده بود،تقریبا تعداد تشنج ها به یکی در روز رسیده بود هنوز چیز مشخصی از وضعیتش معلوم نبود.

توی آشپز خونه داشتم فرنی درست می کردم،بهنازم داشت درمورد تماسی که با طلعت داشت حرف می زد و بهارهم آوات رو تو بغل داشت و کنار من ایستاده بود و منیر خانم گفت:

_زحل،مادر یه کم گلاب هم بریز،خوش عطر و طعم تر بشه، بچه ها خوش خوراک بشن.

سها_اوووه!زحل خوش به حالت،همسایه ها یاری کنند تو بچه داری کنی.

_برای سپنتا هم درست کردم.

سها _نه سپنتا دوست نداره،براش غذا آوردم،غذاشو می دم.

منیر خانم با دلخوری گفت:

romangram.com | @romangram_com