#زحل_پارت_216
آواتو رو تشکش خوابوندم و به بهار گفتم:
_انگار یه سیب گنده قورت دادم ، تو گلوم گیر کرده.
بهار_نکن...نکن...زن،این دوتا طفل معصوم گناه دارن؛چرا داری خود خوری می کنی،بردیا برادر منه ولی از من بشنو اون که خیالش راحت شده ، ککشم نمی گزه، تو فقط داری اذیت می شی ها،مخصوصا الان که مهری مریضِه،مردا یه بعدی ان،ذهنش درگیر مهریه الان،تو رو فرستاده این جا که دو تا در گیری فکری نداشته باشه،مردا تو بدترین حالت هم استراتژکی فکر می کنند و خودشونو دوست دارن،حالا تو خود خوری کن،چرا نیومد،چرا گریه کرد،چرا... وابده...وابده..."
به جوری با حرص و جوش حرف زد گفتم:"باشه وا میدم تو حرص نخور.
نشست رو مبل و گفت: تو می ذاری؟
کنارش نشستم رو بهش و گفتم:چرا به سها نگفتی زن بردیام؟
بهار_بردیا گفت،می دونی که از سها خوشش نمیاد،می گه سها اومد زحل زیرو شد.
"سها اومد زحلو روشن کرد تو مفت نخوری جفت نزنی،صاف نشستم و به آوا و آوات نگاه کردم...
یاد اون موقع افتادم که آرزوم بود یه بچه از بردیا داشته باشم،تو همین خونه آرزو کردم..."
بهار_سهیلا رو می شناسی؟
_خواهر سها؟
romangram.com | @romangram_com