#زحل_پارت_212


بهار آروم گفت:زن بی چاره..."نگاش طرف من برگشت نگام کرد،سری تکون دادم و گفت":بردیا...گریه می کرد؟" شونه بالا دادم و گفتم ":خوب...خوب..."بایه بغض سنگین گفتم ":کیه که مهریو دوست نداشته باشه، هان؟

بهار بازومو گرفت و گفت:زحل!

_توروخدا حرف نزنی بهار ها، الان منفجر می شم خدا لعنتم کنه.

بهار با زبونش پوست لبشو تر کرد و گفت:

_از این که بردیا براش گریه می کرد ناراحتی؟

_تورو خدا هیچی نگو، درونم جنگه،خدا منو بکشه،آخر این زن که این قدر خوبه،من چه مرگمه...

"با دستم جلوی صورتمو گرفتم و بهار با همون لحن متعجب گفت":

_بردیا عاشق تواه،عاشقته زحل،از تو بغل شوهرت کشیدت بیرون که به نام خودش بزندت،بعد برای یه زن مریض که گریه کرده،حالت این طوری شده؟

با چشمای پر از اشک گفتم:

_مگه دست خودمه بهار؟دارم آتیش می گیرم از این حس لعنتی...تا حالا داشتم بی تابی مهریو می کردم که چه اتفاقی براش افتاده،تا بردیا زنگ زد گریه کرد گفت:می ترسه از دستش بده...بهار منو انداختن تو اسپندونه، دارم جیریک جیریک می کنم،تا حالا عاشق مردی بودی؟مردی که از جونت اونو بیشتر بخوای؟شده؟شده صبح با هول بیدار شی کنارتو نگاه کنی بگی"آخیش آخیش خواب نبود کنارمه"من هرشبی که بردیا کنارمه این حسو دارم،این حالو دارم..."اشکام فرو ریخت با چونه ی لرزون گفتم":به خدا به روح حاج بابام،مهری خانم رو سرم جاداره...خدا لعنتم کنه...

بهار با غم نگام کردو گفت:نگرانی؟

romangram.com | @romangram_com