#زحل_پارت_213


سری تکون دادم ، اشکامو پاک کردم گفتم:نه نه...

بهار_خیلی خوب آروم باش...ببین بچه این طوری می بیندت به گریه می افته "به آوا نگاه کردم ، بغض کرده نگام می کرد،از بهار گرفتمش و گفتم:نه مامان جان، الهی مادر قربونت بشه،

سرشو بوسیدم و بهارگفت:

_بخدا دیوونه ای تو،تو از بردیا بدتری انگار،زن مریضه طفلک، بردیا اگر قرار بود از دستت بده، نمی اومد دنبالت،اینا افکار منفیه که تنها دارن زندگیتو بهم می ریزن،از قدیم می گن زن نباید عاشق شه،دلش رسواش می کنه.

_عشق عمرش دوساله این که تو جونِ منه کوفته کوفت "بهناز زد زیر خنده گفت":

_تو رو خدا ببین چی می گه.

منیر خانم اومد تو تراس و صدا کرد:

_بهار...زحل...

بها_بله مامان؟

منیر خانم _بیاید دیگه مادر،پشه های تو حیاط اون بچه رو کباب کردن...زحل؟...ز حل مادر نترسیدی که هان؟بردیا گفت" تنها بودی مهری خانم تشنج کرده، بیا بهت مومیایی بدم بخوری،ترست بریزه شیرت خشک نشه "

_مومیایی چیه؟!!

romangram.com | @romangram_com