#زحل_پارت_211


_داشتم با بردیا حرف می زدم،هیچی.

بهار اومد تو حیاط و آووارو با قربون صدقه ای که زیر لب می گفت ازم گرفت و گفت:

_مهری خانم چه طوره؟

_بده ، بردیا گفت:دعا کنید،حال بردیا هم بد بود

بهار_ترسیدی؟

_چی؟!!

بهار_رنگت پریده!ترسیدی

"دست به صورتم گذاشتم و گفتم":نه خوبم.

دزد گیر ماشینو زدم گفتم:سها این جاست؟

بهار_نه نیست،زحل خوبی؟چرا گیجی؟

_مهری خانم...بهار وای! تشنج کرد،بالا پایین می پرید...دهنش کف کرده بود...ترسیدم. بردیا می گه همش تشنج می کنه...بردیا داشت...داشت گریه می کرد...

romangram.com | @romangram_com