#زحل_پارت_199
"صداش می لرزیدو عجولانه این جمله رو گفت:
آوا رو رو زمین گذاشتم و با تعجب گفتم:
_چی شد؟خوبی؟مهری خانم...
مهری سری تکون داد...کمکش کردم تا دراز بکشه ، شروع کرد به تشنج کردن،با وحشت گفتم:
ای وای ای وای مهری خانم چی شدخاک برسرم... مهری. مهری خانم ."
همین طور می لرزید و تکون های غیر ارادی و غیر قابل کنترل داشت،شونه هاشو نگه داشته بودم،آوا و آوات وسط اتاق به گریه افتاده بودن ، نزدیک یک دقیقه تشنج داشت،دهنش کف کرده بود،دستمالو برداشتم و دهنشو پاک مردم و گفتم:
_آب بیارم براتون، الان زنگ میزنم اورژانس...
مهری بی جون گفت:بچه ها...
_خوبن، فقط گریه می کنند،الان زنگ می زنم...یه لیوان آب بهش دادم با ترس زنگ زدم اوراژنس و آدرس دادم و بعد زنگ زدم به بردیا و گفتم و گفت:خودشو می رسونه...
آوا رو بغل کردم و رو روئوکش رو آوردم و گذاشتمش توش،جیغ کشید،آواتم تو روروئک خودش گذاشتم،آواتو دید جیغ وگریه اش تبدیل شد به نق نق ، آواتم نق نق آوا رو دید شروع کرد به نق نق زدن گفتم:
_هیس هیس...بغل نمی کنم،هیچ کدومو بغل نمی کنم،مامان مهریو ببینید،باید پیشش مامان مهری باشیم ، بیایید بیایید...
romangram.com | @romangram_com