#زحل_پارت_200
"رفتم دم تخت مهری ، به سقف نگاه کردم با ترس گفتم:
_مهری خانم!"چشماشو به سقف برگردوند گفت":جان؟
_مهری خانم خوبی؟نترسیا، من پیشتم،زنگ زدم بردیا و اورژانسم تو راهن.
مهری لبخند دردمندی زدو گفت:
_من نمی ترسم عزیزم، من از پانزده سالگی سرطان دارم ، به همه جام زده، این قدر درگیرش بودم که دیگه نمی ترسم.،
_سرطان؟
مهری _اولین بار به سینه ام زد ،سال ها تو آلمان تحت درمان بودم،بهتر شدم، بعد یه سال بهبود،به ریه ام زد سریع فهمیدم،جلوشو گرفتیم، سه سال خوب بودم، خوبه خوب ... اون سال ازدواج کردم اما هفت ماه بعد ازدواج به رحمم زد...رحممو درآوردن،همسرم ازم جداشد .
دستشو گرفتم و با غم نگاش کردم و لبخندی زدو گفت:
_بعد درمان من هم چنان افسردگی داشتم ، سال ها سرطان نبود اما افسردگی بود و تحت درما ن بودم،افسردگیم بهبود پیدا کرد ، درس خوندم،چند سال تو یه آموزشگاه هنرهای تجسمی تدریس می کردم که یه روز تهوع شدید گرفتم ، رفتیم بیمارستان ، فهمیدم این بار به معده و روده ام زده...
من بارها شاخشو شکوندم اما این بار نمی شه زحل...به مغزم زده،برای همین تشنج می کنم و قدرت پاهامو از دست دادم.
با بغض نگاش کردم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com