#زحل_پارت_188
بردیا_زحل!مهری بچه خواست ، حالا بذارمش کنار؟
_نه ، کنار نذار ولی...منو مادرشون کن...تو رو خدا بردیا،من تعهد می دم حقی نخوام، ولی فقط مادر بشم...
بردیا با سکوت و ترحم نگام وکرد وگفتم:
_نمی خوام بزرگ بشن،تو صورتم نگاه نکنن. بگن "تو چی می گی؟تو یه دایه بودی"بردیا من مردم و زنده شدم تا اینا به دنیا اومدن،حقمه که مادر بمونم،ادعایی نمی کنم اما حقمو ازم نگیر تو رو خدا...
دستشو گرفتم و گفتم:تو رو خدا بردیا،مهری خانمو راضی کن،هر کاری بگه می کنم... می دونم...می دونم اون خواسته بود...من بچه هار و یه جور تربیت می کنم که از من بیشتر دوستش داشته باشند"
بهش بگن مامان مهری "یادشون می دم همیشه ازش اجازه بگیرن، بهش احترام بذارن.
بردیا با ترحم نگاهم کرد و گفتم:
_این کارو می کنی؟
بردیا سری تکون داد و آروم گفتم:
_حساب مارو از بچه هام جدا کن،منو با بچه هام تنبیه نکن،منو با خودت تنبیه کن،همین که باهام عصبی حرف می زنی، همین که بهم اعتماد نداری،دوسم نداری دیگه...برای من درده، دردی که یادم رفت چند سال زندگی زناشویی با یه مرد داشتم که مُرده...اون موقشم یادش نبودم ... همون موقع که زیر یه سقف باهاش بودم... من درد دارم... من پر از درد و از دست دادن هستم. بچه هامو ازم نگیر،خونواده ام رو از دست دادم،عشقمو از دست دادم،دوباره خونواده امو از دست دادم،همسرمو از دست دادم...
بردیا_بچه امونو، بچه امونو نگفتی...
romangram.com | @romangram_com