#زحل_پارت_189
با یه سکوت محض نگاش کردم،چرایادش نمی ره ؟ چرا این قدر براش مهمه؟ ،همیشه در موردش حرف می زنه ...
_چرا این قدر در موردش حرف می زنی؟
بردیا با یه حال عجیبی گفت:
_تموم اون شبا،اون ماه ها وسال ها می گفتم:اگر زنده می ذاشتیش،هردوتونو داشتم...بارها و بارها به شبی که اون بچه شکل گرفت ، فکر کردم. از خودم پرسیدم: " خودم می خواستم ؟ به عمد انجام دادم ؟ یا اتفاقی بود؟" وقتی به آخر قضیه فکر می کردم، می دیدم دلم اون بچه رو خیلی می خواست،دلم می خواست دقیقا بهونه ی مانی رو داشته باشم. کسی ازم نخواد تورو تفسیرو توضیح بدم...دلم نمی خواست خونواده ام بگن: "بردیا پدرو مادرش کی ان؟ کجان.؟." .برای من تو مهم بودی، نه کی وکجات...نمی خواستم حتی یه روز از من جدا بشی،فرصت رسم ورسوم نمی خواستم،پدرو مادرم از مانی و مدل ازدواجش شاکی بودن، بدون شک می خواستن سر من تلافی کنند،سر من بیان،تحقیق کنند... حالا خواستگاری ، حالا نامزدی،حالا یه مدت عقد... من از این پروسه بیزار بودم،دلیل برای حذفشون می خواستم، حداقل حذف خیلیاش،برای این که ازت دور نباشم...حتی وقتی بابام مریض بود ، حساب اینو کردم،بیام بگم به خاطر بابا داریم سریع ازدواج می کنیم ، تو توی دست من بودی؛ کسی رو جات نمی خواستم ، تو زندگی من بودی،باهات زندگی کردم، زیرو بمتو حفظ بودم،بهت گفتم:زندگیم... آرامش...فکر می کردم منو درک می کنی ، مثل منی...مثل من بودی...
_بودم...
با صدای خفه که بغضشو حاشا می کرد ،گفت:
_نبودی، تو تنونستی درکم کنی.
_آره ... وقتی که فکر کردم رفتی و نمیای.
بردیا سری تکون دادو گفت:
_چه طوری ازمون گذشتی؟ این سوال چهار ساله منو پیر کرده...
با بغض و چشمای پراز اشک گفتم:
romangram.com | @romangram_com