#زحل_پارت_177

بردیا د
ست به کمر به سقف نگاه کرد و گفت:

_یکی کم بود، شدن دوتا.

منیر خانم با گلایه گفت:

_اه!اون تجربه اش زیاده. خوبه که زحل گوش می ده،مثل زن داداشت خوبه ؟ علامه ی دهر!

مانی اومد تو آشپزخونه و گفت:

_به به شکم جان امشب از عزا در میای.

منیر خانم_وا!مادر مگه تورو گشنه نگه می دارن؟

مانی_والله کم نه.

بردیا با حرص گفت:این قدر با عرضه ای...:آرنج منو با حرص کشید و گفت":بیابرو...

آرنجمو با خجالت از دستش بیرون کشیدم و به طرف اتاق بچه ها که نزدیک آشپزخونه بود ، رفتم. دیدم بهار وبهناز تو اتاقن، بهناز گفت:

_ساکت شدن، ولی فکر کنم باید عوضشون کنی.

romangram.com | @romangram_com