#زحل_پارت_145

می خواستم بگم: " اینا که از فردا می شن جن و من بسم الله، دیگه کسی وقت ک...شوری بچه ی کسی نمی مونه"،حرفمو خوردم و با غم طلعتو نگاه کردم و گفتم:

_فکر کردم تا چند وقت هستی.

طلعت_نه، برم،بابا چند ماهه تنهاست.

بهناز _خوب نمی ره که دیگه نیاد،میاد،نیاد هم مامی ریم

"با خنده طلعتو نگاه کردو وطلعت کفت":

_تو بیا، اینم بیار "اشاره به من"قدمتون رو چشم "به بهار نگاه کردو گفت ":خواهرتم بیار، ولی اونو نیار.

بهار_سها؟

طلعت _ای بابا... تو پدر کشتگی داری با اون بنده خدا "من خندیدم و بهار گفت":

_نه والا! می دونید چیه؟... هی بکن نکن می گه، آدمو عصبی می کنه

اومدم بگم داداشت بدتر از اونه، که بهار گفت":صد رحمت به بردیا،بردیا هم تحملش نمی کنه چه برسه به من.

صدای بردیا اومد و بهناز که بین در ایستاده بود،درو باز کرد و بردیا گفت:


romangram.com | @romangram_com