#زحل_پارت_124
_ چی ؟نه می گم نری ...بردیا به سقف نگاه کرد و شاکی گفتم:
_ هنوز جوابا رو سقفه؟
بی حوصله گفت: بمون تا بیام، البته اگر معنی این جمله رو متوجه می شی .
_ می شه تیکه نندازی؟... انگار من از خدام بوده ازش جدا بشم برم...برم...
بردیا راهشو کشید به طرف در ،در حالی که زیر لب گفت :
_ از خدات نبود، سها این قدر زیر پات نشست، که آخر گذاشتی رفتی .
بردیا راهشو کشید به طرف در،در حالی که زیر لب گفت:
_از خدات نبود، سها این قدر زیر پات نشست که گذاشتی رفتی.
_واا...
رفت بیرون،سها رو چی کار داره دیگه...
رفتم در کمدو باز کردم، دیدم طلعت فقط یه چادر عربی گذاشته،خوب یه مانتو می ذاشتی!حالا چادر چی منه سرم کنم تو این گرما!زحل!خوب طلعت که نمی دونه تو عقبه ی زندگیت چیه؟بدبخت فکر می کنه چادری هستی دیگه.
romangram.com | @romangram_com