#زحل_پارت_123

و گفتم :وای !زهره ام ترکید !خوب چیه؟!

بردیا _ الان اعظمی گفت مراعات نمی کنی ،خم شدی زیر تخت چی می خوای ؟

_ کفشامو ،طلعت گذاشته اون زیر ،می خوام بپوشم بریم ....طلعت هم یه سر داره هزار سودا نیست که بیاد ...."خم شد کفشامو از زیر تخت داد و گفت ": _ بشین رو تخت بپوش ،طلعت با بهناز خونه ی ماست ،پیش بچه ها .

کفشم بند داشت، بدنم هنوز ورم داشت ،دردم داشتم، نمی تونستم خم بشم ..."بهش نگا کردم، کمک می خواستم، خم شد جلو پام، کفشمو پام کرد ، آروم گفتم:

_ بردیا ببخشید .

بردیا _ هیچی نگو، که حرف بزنی خون به پا می کنم ،پای بچه هام وسط نبود، تو روت نگاه نمی کردم .

با بغض گفتم :می دونم خوب.

نگاهشو خواست بلند کنه ، اما دوباره به سمت کفشا برگردوند ،الهی بگردم، موهاش چرا این قدرسفید شده؟... زحل!خاک بر سرت، شوهرت پنجاه روزه مرده !می دونم! خوب؟... دردِ می دونم!مگه دست خودمه!دست این دل درد گرفته امه، مگه می خوام که این طوری بگم ؟!دست خودم نیست !بابا این بردیاست ...

بردیا _ برو لباستو بپوش تا برگه ترخیصو بدم حسابداری .

_ نه وایسا منم بیام

بردیا _ تو کجا بیای ؟می خوای حساب کنی ؟


romangram.com | @romangram_com