#زحل_پارت_117
بردیا نفس زنان نگام کرد ،سری تکون داد و بلندو با عجله گفت :
_ چون مانی با هدی ازدواج کرد ، پدر و مادرم ناراحت بودن، باید آروم می شدن بعد اقدام می کردم وقت ممی خواستم، بعد مرگ هدی می خواستم علام کنم، پدرم مریض شد
جیغ زدم، گوشامو گرفتم گفتم:
_ برام بهونه نیار ،حتی یه بار نگفتی زحل تو همسر منی .
بردیا داد زد:گفتم زندگیمی،گفتم آرامش منی ،گفتم تنها کسی هستی که از محبتم سوءاستفاده نکردی ،زحل تو منو قطع کردی از زندگی، از عشق از امید قطع کردی با رفتنت با کشتن بچه امون .
_ اون بچه نبود یه نطفه ی کوچیک بود .
داد زد :اون بچه امون بود نفهم
قلبم هری ریخت با دردی متفاوت از ،از دست دادن بچه امون گریه کردم ،مثل مثل بچه هایی که پدرشون طردشون می کنه ،دعواشون می کنه و دختر بی واهمه با دهن باز مقابل پدرش اشک می ریزه تا شاید پدرش دلش بسوزه ..."
بردیا _ مانی که زنگ زد گفت ،زخل رفت"...
سکوت کرد ...سکوت ،شبیه خط صاف ضربان قلب رو مانیتور نمایشگر بود...
از جابلند شد ،با وحشت نگاش کردم و اشکامو پس زدم و از تخت اومدم پایین ،لباس بلند سفید بارداری تنم بود ،پا برهنه روی سنگ سرد اتاق قدم برداشتم رفتم طرفش با وحشت گفتم:
romangram.com | @romangram_com