#زحل_پارت_118

_ بچه هامو ازم دور می کنی ؟

"با صدای دو رگه گفت":

بردیا _ اونارو فروختی .

نزدیک بود سکته کنم، به لکنت افتادم از هول با لکنت گفتم :

_ نَ ....نهَ....تو ....با...با....با....مَ....مَ.....من.....ای.....ایییی.....اییییی....این......ک......کا......کا.....ررر...."موج ترحم ودلسوزی و دلسوزی تو چشمای بردیا شعله می کشید ،اومدم دستامو بیارم بالا دیدم دستام شبیه پارکینسونی ها چه لرزه ای داره !

نگاه بردیا خیره به دستم افتاد ،از هول این که نره و منو بی خبر از بچه ها بذاره، از گریه به سکته افتاده بودم ...

دیدم نمی تونم حرف بزنم ،عقب عقب رفتم پشت در نشستم ،با اون بخیه و شکم درد نشستم، با ترس نگاش کردم ،وسط اتاق ایستاده بود ،نگاهم می کرد ،آروم گفت:

_ زحل !

_ نمی ذارم ....بری .....

یردیا _ ما معامله کردیم ..."موهامو کشیدم، جیغ زدم ":گور...گور...گور بابای ...معا...معامله ....بچ....بچه هام...

باز با سکوت نگام کرد، اومد جلو، خودمو محکم به در چسبوندم گفتم:


romangram.com | @romangram_com