#زحل_پارت_112
سر بلند کردم دیدم بردیا نیست..
به اتاقم رسیدم ضجه می زدم،صدام دو رگه شده بود ،موهامو می کشیدم ،اتاقو به هم ریختم ، جنون گرفته بودم ،آخر بهم آرامبخش زدن و خوابوندن...
زمان از دستم در رفته بود ،چشمامو باز کردم دیدم خودش بالای سرمه !خود بردیا !پلک زدم ،صورتم خیس شده ،داشت نگام می کرد ،موهامو دورم ریخته بود ،هوای گرم و اون موهای پریشون تنمو تب دار کرده بود ،با بغض گفتم :
_ بردشون ؟
با سکوت، با یه خشم خفته توی چشماش نگام می کرد، با بغض گفتم:
_ بگو ...اگر بچه هامو یه وقت بزنه ..."این قدر شدت بغضم شدید بود که نمی تونستم حرف بزنم"
بگو...بگو...بزنه...بزنه....به خدا ....به خدا واگذارش می کنم ...
بردیا _ خدا پرست شدی !
ملحفه ی رو روی سرم کشیدم، بلند بلند گریه می کردم ،بچه هامو می خواستم،سینه ام درد می کرد، وقت شیرشون بود...
بردیا بلند بلند گفت:
_ کی تورو خدا پرست کرده که مهریو می خوای به خدا واگذار کنی ؟
romangram.com | @romangram_com