#زحل_پارت_113

حرفاش مثل خنجر تیز توی جیگرم فرو می رفت...

_ بچه دوست شدی ؟تو از کی تا حالا بچه می فهمی ؟مهر مادری می فهمی ؟

ملحفه رو پس زدم ،بلند شدم نشستم و با صدای دو رگه گفتم:

_ تو می فهمی من چه دردی دارم می کشم؟"زدم رو سینه ام گفتم ":می سوزه ....دارم آتیش می گیرم عصیان کرده ،عصیان .

بردیا _ چرا مگه تو محبتی به بچه ات داری؟

موهامو کشیدم و جیغ زدم :بچه های منند.

بردیا با حرص گفت:کدوم بچه ها؟!

با هق هق و نا باوری نگاش کردم با بغض گفتم :من...من مامانشونم ،من به دنیا آوردمشون .

بردیا _ اگه بالای سر اینا هم نبودم می کشتیشون .

وا رفته نگاش کردم گفت:

_ چه مادری !جلو کی داری هق هق می کنی ؟جلو ی من؟من نمی شناسمت ؟من نمی دونم چی کار کردی ؟تو مادری ؟تو زحل فقط یه جلادی یه قاتلی همین....


romangram.com | @romangram_com