#زحل_پارت_111

بهناز _ مهری خانم اومده بچه ها رو ببینه .

قلبم هری ریخت ،حس کردم روح از تنم جدا شد،بهنازو پس زدم ،از تخت اومدم پایین ،بهناز دنبالم افتاد و با هول می پرسید:زحل کجا ؟زحل صبر کن...

دوییدم طرف بخش نوزادا... جلو در ورودی دیدم بردیا ایستاده داره، داخل اتاقو نگاه می کنه ،زانوهام سست شد ،بردیا برگشت نگام کرد ،تو چشماش شورش التماس بود ،تموم من فریاد می زدن "بچه هامو نده بهش، تورو خدا نده...."دیوارو گرفتم نیوفتم اما نشد... رو زمین وا رفتم بهناز با هول گفت :

_ ای وای زحل !...

بردیا فقط نگام می کرد ...،انگار با چشمامون حرف

می زدیم ،من التماس می کردم، اون سکوت می کرد ....

با تنگی نفس و بغض گفتم :بهی ...بهی ....بهی بچه هامو دارن می برن...

بهناز _ الهی بمیرم ..الهی بمیرم .."شونه هامو در برگرفته بود جلوتر از من زد زیر گریه ،تو تمام لحظه هام بهناز با هام بود می دونست دل من عزاداره...

باز با گریه گفتم:بهی بچه هامو اومده ببره ...."بهناز محکمتر بغلم کرد ...با گریه گفتم :"بهناز منو بکشین، من این طوری نمی تونم ادامه بدم منو بکشین ...بهناز بردیا ....بردیا داره منو زنده زنده می سورونه ...

_ زحل !"صدای مانی بود بهناز گفت":

_ مانی بلندش کن ببریمش ،مهری خانم میاد می بینه ....


romangram.com | @romangram_com