#زندگی_مهرسا_پارت_80
مهرسا به صورت برسام نگاه کرد .. سرش را تکانی داد .. کمی معذب بود ... هنوز هم جلوش روسری سر میکرد ..
- می خوام رک راست باهات حرف بزن .. دوست ندارم مقدمه چینی کنم ..
مهرسا کمی دست پاچه شده بود ..نمیدانست چه شده و چرا برسام این طور قاطع حرف میزنه ..
-دوست ندارم مثل قبل تو محدودیت باشی .. نمیخوام بشینی کارای خونه رو انجام بدی .. ما هر دو این جا زندگی میکنیم ..کارای خونه رو بین خودمون تقسیم میکنیم
مهرسا که کمی از اضطرابش کمتر شده بود گفت ..
-این خوبه .. این طوری منم راحت ترم .. اما من تو این خونه حسابی حوصله ام سر میره ..
- واسه اونم یه فکری میکنیم .. واسه آیند ه ات هیچ تصمیمی نداری ..
-مثلا چه تصمیمی .. ؟؟
-نمیدونم .. گفتم شاید بخوای درس بخونی .. دانشگاه بری .. یا از این کارا ..
romangram.com | @romangram_com