#زندگی_مهرسا_پارت_79
این شد که از خرید گیتارش منصرف شد .. چند باری که از اینترنت حسابش رو چک کرده بود متوجه شده بود که حسابش خالیه .. اون هم از کارهای حاجیه ..
وارد اتاقش شد .. به حمام رفت و دوش گرفت .. لباسش را با یه دست بلوز شلوار عوض کرد . اون حتی تو لباساش یه دست تاپ شلوارک نداشت .. .. چون هیچ وقت فرصت پوشیدنشون رو نداشت باعث شده بود که نخواد تو خریداش تاپ و شلوارک هم تهیه کنه .. موهاش رو دم اسبی بست و به آشپزخونه رفت .. یه لیوان شیر برداشت به پذیرایی رفت .. رو کاناپه نشست و ریموت تی وی رو برداشت .. خودش رو با دیدن چند برنامه سرگرم کرد ..
.. برسام وارد خونه شد .. عصر بود .. به آشپز خونه رفت .. قهوه ساز رو روشن کرد .. امروز شرکت رفته بود .. همه کارهاش خوب پیش رفته بود .. به اتاقش رفت و لباساش و عوض کرد .. از مهرسا خبری نبود .. احتمال داد که تو اتاقش باشه ..
به آشپزخونه رفت .. قهوه ریخت .. به پذیرایی رفت .. ریموت تلویزیون رو برداشت .. تلویزیون روشن کرد .. روی مبل نشست .. تازه بعد از مدتی متوجه تمیزی خونه شد .. به همه جا نگاه کرد .. وضعیت خونه با روز های قبل فرق میکرد . با روز های تنهایی خودش دراین خونه .قابل مقایسه نبود .. همه جا تمیز بود .. خبری از خاک نبود .. تو این چند وقت خونه همیشه تمیز بود .. ازاینکه خونه مرتب راضی بود ..
اما از اینکه مهرسا بخواد دائم کارهای خونه رو بکنه ناراحت بود .. یه حس عذاب وجدان داشت .. حالا که زندگی این دختر یه جورایی به خاطر خودش خراب شده بود دوست داشت لا اقل به آرزو هاش برسه .. کارای که دوست داره رو انجام بده ... با خودش گفت ..: دختره دیونه مگه مستخدمی تو .. یکی رو میارم تمیز کنه این جا رو .. با صدای سلام مهرسا از فکر خیال بیرون اومد .. به مهرسا نگاه کرد .. از پله ها پایین اومد .. جوابش رو داد .. مهرسا به آشپزخونه رفت .. فنجونی قهوه برداشت .. کمی شکر ریخت و شروع به خوردن کرد .. روی صندلی آشپزخونه نشست .. برسام به آشپزخونه اومد .. می بایست با هاش حرف میزد ..
-قهوه میخوری .. ؟؟
-نه .. مرسی الان ریختم خوردم .. خواب بودی ؟؟
-اره .. یه چرتی زدم ..
-میشه با هم حرف بزنیم ..
romangram.com | @romangram_com