#زندگی_مهرسا_پارت_78
-خیلی خوب میدونم نوه حاجی بدون پول نمیمونه .. اما اونم پیشت باشه .. من رفتم .. خداحافظ
-خداحافظ
هنوز ماه اول سال تموم نشده بود .. برسام عذاب وجدان داشت .. از طرفی از اینکه باعث این همه تغییر تو زندگی مهرسا شده و از طرفی از این که زندگی خودش این قدر تغییرات داشته ناراحت بود .. تو این مدت هیچ رابطه ای نداشت .. درست بود که ازدواج اون ها اجباری بود .. اما این و خوب میدونست ازدواج به حدی ارزش داره که به خواد اون رو مقدس بدونه . نخواد اون رو با کلمه خیانت آلوده کنه ..
این ها اعتقادات اون بود ..
مهرسا بعد از مدت ها خیال پردازی به آرزوش رسیده بود .. حتی تصور این که بخواد تو اتاقش یه گیتار داشته باشه براش آرزو شده بود .. بعد از این که برسام بهش کارت داده بود خیالش راحت تر بود .. هر چند که دوست داشت خودش در آمد داشته باشه ..
اما نمی دونست که برسام با کار کردن اون موافقت میکنه یا نه .. خوب اون هم یک رادان بود .. این که بخواد مخالف کار کردن اون باشه ..خیلی زیاد بود حساب بانکیش هر ماه توسط پدرش پر میشد .... ولی تصور این که ازاین ماه دیگه پولی به حسابش ریخته نشه زیاد بود ..
با خودش فکر کرد .. اولین کاری که کنم یه گیتار واسه خودم بگیرم . اگه امروز وقت شد میرم یه سر بیرون ..
اما دوباره با خودش فکر کرد .. نه امروز نه .. احتمالا اس ام اس بانکش فعال .. اگه ازش برداشت کنم سریع گزارشش براش میرسه ..
بعد با خودش فکر میکنه این دختره منتظر بود که بهش کارت بدم .. اصلا ولش کن ..
romangram.com | @romangram_com