#زندگی_مهرسا_پارت_77

زیر لب زمزمه کرد . “اینم جفت اونا .. حالا جلوم چادر چاق چو میکنه .. بزار چند روز که بگذره . اون موقع هم ببینم همین طوریه ... ” لیوانی چای برای خودش ریخت .. رو صندلی نشست .. به میز صبحانه نگاه کرد .. پوز خندی زد .. صبحانه اش رو خورد وقتی داشت میز صبحانه رو جمع کرد .. مهرسا وارد خونه شد .. برسام سرش رو بلند کرد و به او نگاه کرد .. صورتش قرمز شده بود .. دونه های عرق روی صورتش بوده اند .. موهایش از کناره شال بیرون زده بود .. -سلام صبح بخیر..

-سلام ..

-داری میری شرکت .. صبحانه خوردی ..

-خوردم ..مرسی .

از آشپزخونه بیرون اومد .. سوییچ و موبایلش رو به دست گرفت و به سمت خروجی رفت .. مهرسا هم به سمت اتاقش رفت .. وقتی داشت از در خارج میشد به یاد چیزی افتاد ..

-راستی مهرسا ..

- بله ..

-تو این چند روز فراموش کردم .. یه کارت گذاشتم رو میز .. هر ماه شارژش میکنم ..

-لزومی نداره .. من ..


romangram.com | @romangram_com