#زندگی_مهرسا_پارت_76
- آره برو .. تو هم امروز خیلی خسته شدی ..
مهرسا دیگه چیزی نگفت به اتاقش رفت .. شیر و بیسکوییتش رو خورد رو تختش دراز کشید ..
.. روز بعد هم به این شکل بود .. روزها مهرسا خودش رو با کارهای خونه درگیر میکرد .. گاهی هم روی طرح هاش کار میکرد ..
دیگه به اونجا عادت کرده بود .. خیلی هم که حوصله اش سر می رفت .. پیش مشتی میرفت و با اون هم صحبت میشد..
اون مهمونی های شبانه توی باغ با مهمون های رنگارنگشون که با چند تیکه تنشون رو پوشونده بودند با این دختر که حتی جلوی برسام هم روسری سر میکرد خیلی فرق میکرد .... این دخترمثل اونها لوند نبود .. صورت ساد ه ای داشت .. زیبا بود و معصوم .. و با حجاب .. همیشه اون رو با روسری دیده بود .. حتی زمانی که تو خونه تنها بود .. اکثر اوقات کنار باغچه می نشست و به گل های زیبا خیره میشد ..
مثل روزهای اول ورودش به خونه دیگه غمگین نبود .. با همه مقاوم بودنش میشد غم تو صورتش رو دید .. املا حالا بهتر بود ... با خودش میگفت .. : بازم باید بهتر شم .. حالا که از حاجی دورم باید بهتر از این هم بشم .. دیگه تنبلی ناراحتی بسه .. تصمیم گرفته بود که فعال تر بشه .. صبح ها از خواب بیدار میشد و تا باغ میدویید .. محوطه حیاط بزرگ بود .. نه به اندازه عمارت حاجی .. ولی زیبا بود و مهرسا اونجا رودوست داشت .. بعد از نرمش و دویدن دوش میگرفت و صبحانه میخورد ..
برسام هم بعضی روزها مهرسا رو تو محوطه حیاط میدید .. انگار با هم یه قرار نانوشته دارند .. هر دو هم زمان تو یه مکان قرار نمی گرفتند .. و بیشتر سعی میکردند که توی اتاق هاشون باشند .. برسام که صبح ها میرفت .. شب میامد .. بعدش هم که تو اتاقش بوده .. روز های جمعه هم اکثرا تو اتاق کارش بود و کار میکرد .. بعضی از روزها مهرسا غذای می پخت و با هم می خوردند .. بعضی موقع ها هم از بیرون می گرفتند .. مهرسا یکی دوبار هم از خونه بیرون رفته بود .. تو خیابون قدم زده بود به خونه برگشته بود .. در کل حال هر دو خوب بود ..
و جالب بود که هیچ کدوم به آخر این داستان فکر نمیکردند .. اینکه آخرش چی میشه و چقدر باید مثل یه همخونه با هم باشند ... دو هفته ای از اومدن مهرسا به خونه برسام گذشته بود .. تو این دو هفته دیگه مینا و فرهاد هیچ تماسی نگرفته بوده اند. صبح اون روز برسام از خواب بیدار شد .. طبق روز های قبل مهرسا رو با لباس ورزشی تو حیاط در حال دویدن دیده بود ..
وارد آشپز خونه که شد میز صبحانه چیده شده بود.. از بدو ورود مهرسا به خونه اش خیلی چیز ها تغییر کرده بود .. جو خونه دیگه اون سکوت کشنده رو نداشت . دیگه شب ها با لامپ خاموش خونه رو به رو نمی شد .. فقط چند روز اول بود که غذای رستوران فست و فوت خورده بودند .. دستپخت مهرسا رو دوست داشت .... صبح ها وقتی از خواب بیدار می شد صدای قدم های مهرسا رو می شنید .. حتی بعضی از روزها وقتی واسه صبحانه میاومد .. روی میز نون گرم هم میدید .. .. با این موارد زیاد روبه رو شده بود .. دوست دختراش برای اینکه .. بتونن تو دلش راهی باز کنند از راه شکم وارد میشدند ..و این بود که دیدن میز های رنگی برای اون عادی بود ..
romangram.com | @romangram_com