#زندگی_مهرسا_پارت_81

-قید درس خوندن زدم .. اما راستش ...

برسام حس کرد که مهرسا میخواد چیزی بگه .. اما شاید نگران بود که برسام هم مثل رادان ها برخورد کنه ..

-اگه چیزی میخوای بگو .. راحت باش .. من مثل رادان ها نیستم ..

-اما تو هم یکی از اونایی ..

-درسته یکی از اونها هستم .. اما به خاطر اینکه مثل اونا نیستم الان ازشون دورم .. تو هم بهتر اون چیزی که دوست داری بگی رو به زبون بیاری .. اون موقع شاید متوجه بشی که من مثل رادان ها نیستم

- خیلی خوب .. خودت خواستی .. راستش همیشه دوست داشتم سر کار برم .. الان هم بدم نمیاد .. اما حاجی هیچ وقت اجازه نداد .. به تبعیت از اون بابا و مامانم هم مخالفت کردند .

-باشه . من با کار کردنت مشکلی ندارم .. اما چه کاری دوست داری .. یعنی منظورم اینه که تو چه مقطعی درس خوندی ..

در واقع برسام هنوز هیچی در مود این هم خونه نمیدونست .. حتی فکر میکرد مهرسا سنش رو هم به دروغ گفته.. چون اصلا بهش نمیخورد بیست و دو رو اشته باشه .. به حدی ضریف بود که شبیهه بچه های دبیرستانی بود ..

-فکر نکنم اون کاری رو که دوست دارم رو بتونم به دست بیارم .. من هیچ سابقه کاری ندارم .. مسلما بدون هیچ سابقه ای کار پیدا کردن برام خیلی سخته ..


romangram.com | @romangram_com