#زندگی_مهرسا_پارت_73

-راست میگی . مشتی .. بعضی هاشون میوه دادند .. این طوری نمیشه .. پس باید چمن ها رو کوتا کنیم ..

-با این یکی موافقم .. تو انبار دو تا دستگاه چمن زنی دارم .. برم بیارم ؟؟؟

-ای ول مشتی .. شما زحمت نکش .. بگو کجاست .. من خودم میارم ..

-ته انباره .. قربون دستت دخترم .. ایشا الله خیر از جوونیت ببینی ..

مهرسا از جاش بلند شد و به طرف انبار رفت .. هوای خنک و مطبوعی بود .. ته باغ یک انبار بود. در باز کرد و داخل شد .. همه چیز مرتب بود ..

یه اتاق بیست متری بود که داخلش همه چیز میشد پیدا کرد .. داخل خرت و پرت ها چشمش به چند تا دیگ و قابلمه هم خورد .. براش جالب بود . مگه اون هم بساط نذری داشت که تو خونه اش این همه قابلمه و دیگ داشت .. نگاهش رو چرخوند و ماشین چمن زنی رو پیدا کرد . با خودش بیرون برد .. تا غروب با مشتی مشغول کوتاه کردن چمن ها بودند ... غروب بود .. کارشون تموم شده بود .. حیاط رو هم شسته بود .. روز خوبی بود .. به طرف اتاقش رفت .. اولین کاری که کرد خودش رو به حموم انداخت .. دوش گرفت از حمام بیرون اومد.. طبق روز های قبل لپ تاپش رو روشن کرد .. صدای موسیقی اتاقش رو گرفته بود .. بلوز و شلواری از کمدش در آورد و پوشید ..

موهای خیسش رو دورش ریخت .. دوست نداشت با اون خیسی اون ها رو ببند .. خسته تر از اونی بود که بخواد اون ها رو سشوار بکشه .. به شدت احساس ضعف میکرد .. از اتاقش بیرون رفت . از پله ها پایین اومد .. در همون حالی که داشت آهنگی رو که توا تاقش گوش داد بود رو زمزمه میکرد به آشپزخونه رفت .. در یخچال رو باز کرد .. حال درست کردن غذا رو نداشت ..

یه لیوان شیر و چند تا دونه بیسکوییت برداشت .. به سمت پذیرایی رفت تا روی کاناپه بشینه و عصرونه اش رو بخوره . چشماش با دو تا تیله قهوه ای که به اون خیره شده بود گره خورد ..

باورش نمیشد .. یعنی کی اومده بود؟؟ . پس چرا من اصلا متوجه اومدنش نشده بودم ؟؟.


romangram.com | @romangram_com