#زندگی_مهرسا_پارت_72

- باشه خسته نباشید .. اگه چیزی لازم داشتین بگید ..

و بعد رو کرد به مهرسا ..

-تو هم خودتو خسته نکن .. اگه به ماشین نیاز دارید بگید براتون بفرستم

-مرسی .. دستت درد نکنه ..

برسام بعد از خدا حافظی از باغ خارج شد و به شرکت رفت ...

گل کاری تا ظهر طول کشید .. .. مهرسا واسه ناهار غذای درست کرد و خودش و مشتی دو تای ناهار رو تو حیاط زیر سایه یکی از درخت ها خوردند .. بعد از ناهار بود که مهرسا به مشتی پیشنهاد داد که یه مقدار درخت ها رو حرص کنند ..

-نه دخترم .. این دیگه کار منو شما نیست . واسه این باید باغبون بیاد ..

-عه مشتی .. باور کن سخت نیست .. من میرم بالای درخت .. شما هم اره و تیشه بده بهم خودم کوتاهشون کنم ..

-نه قربونت .. دیگه چی .. میخوای آقا سرم رو ببره .. مگه از جونم سیر شدم .. بعدش هم الان دیگه فصل هرس نیست .. بهار درختها همه گل کردند .. بعضی هاشون هم به بهر نشستند .. الان گناه دارند .. باید قبل عید هرس میکردیم ..


romangram.com | @romangram_com