#زندگی_مهرسا_پارت_74

برسام رو کاناپه دراز کشیده بود و ساعددستش رو به پیشونیش تکیه داده بود .. اما همه ای هواسش به مهرسا بود .. مهرسا به خودش اومد .. سلام کرد .... نگاهی به خودش کرد .... سعی کرد به یاد بیاره چی پوشیده .. اما ذهنش باهاش یاری نمیکرد .. خم شد و لباسش رو نگاه کرد .. یه تیشرت گشاد استین کوتا پوشیده بود با یک شلوارک که بلندیش زیر زانو بود .. نفسی از سر آسودگی کشید ..

برسام متوجه فرم لباس مهرسا نشده بود . هواسش به موهای بلند قهوه ای رنگش بود که روی شونه هاش پخش شده بود .. بلندی موهاش تا نزدیکی باسن بود.. موهاش نم داشت باعث شده بود که تیکه تیکه از هم جدا بشن .. لیوان شیر و ظرف بیسکوییت هم چنان دستش بود.. مسیرش رو به سمت اتاقش کرد و به را افتاد .. اما بین راه با صدای برسام ایستاد ..

-میشه یه لیوان به منم بدی؟؟ ..

مهرسا نگاهی به برسام کرد .. برسام بلند شده بود و روی کاناپه نشسته بود ..

-حتما .. الان میارم برات ..

لیوان خودش رو روی میز گذاشت به طرف آشپزخونه رفت .. لیوانی برداشت .. کمی تو اون شیر ریخت .. ظرف بیسکوییت رو برداشت و به پذیرایی رفت .. برسام سعی می کرد نگاهش را کنترل کنه ....

-دستت درد نکنه .. به حدی خسته ام که خدا میدونه .. نشد که خودم بر دارم ..

-نه بابا .. چه حرفیه .. چیز دیگه ای لازم نداری؟؟؟

-نه خوبه مرسی ..


romangram.com | @romangram_com