#زندگی_مهرسا_پارت_120
مهرسا هم از ترس این که خیس نشه به طرف خونه رفت و در همون حال هم ادامه داد ..
-نه به خدا مشتی .. سر کاری نیست .. تازه اسمش هم ربابه جونه .. یه خورده فکر کن .. اگه نظرت برگشت بهم بگو باشه ..
-لا الله الا ..
-حرص نخور مشتی جون پوستت چروک میخوره ..
و با صدای بلند از حرص خوردن مشتی به خنده افتاد .. مشتی که خودش هم به خنده افتاده بود شلنگ رو برداشت و دوباره مشغول به آبیاری شد ..
مهرسا به طرف خونه رفت و وارد خونه شد ..
برسام از لحظه ورود مهرسا به باغ داشت اون و از پشت پنجره اتاقش میدید .. دید که چطور سر به سر مشتی گذاشته بود .. حتی صداهاشون رو هم می شنید ..
بعضی روز ها این هم خونه حسابی مجذوبش می کرد .. نمی تونست این مسئله رو حل کنه ..
این مسئله هم کنکاش ذهن برسام بود ..
romangram.com | @romangram_com