#زندگی_مهرسا_پارت_119

-هیچی مشتی جون .. با خودم گفتم حالا که شما تنها اید براتون یه مرغ عشق بیارم تا شما رو از تنهایی در بیاره ..

-بابا جان من مرغ عشق میخوام چی کنم .. میدونی چقدر رسیدگی میخواد ..

-نه بابا این از اون مرغ عشق ها نیست مشتی .. تازه خودشم بهتون میرسه ..

-منظورت چیه ..من که اصلا نفهمیدم ..

-خوب مشتی جون این جا رو نگرفتین .. مجبورم یه کوچولو مسئله رو باز کنم .. راستش تو شرکت یه خانمی هست مسنه ..مسئول نظافت . چند سالی هم هست تنها زندگی میکنه .. بچه هاش رو همه رو سر سامون داده ..گفتم اگه دوست دارید بیان اینجا

-خوب بیاد چی کار کنه .. واسه نظافت خونه میگید ؟؟؟

-وای مشتی .. بازم نگرفتی ها .. میگم مرغ عشق .. یعنی این خانم .. بیان بهتون برسن .. الان متوجه شدین ..

مشتی که تازه متوجه حرف های مهرسا شده بود شلنگ آب رو به طرف مهرسا گرفت ..

-امان از دست تو .. دو ساعته منو این جا سر کار گذاشتی ..


romangram.com | @romangram_com