#زندگی_مهرسا_پارت_121
بعضی روزه ها دوست داشت بدونه چی توی ذهن این دختر میگذره .. سه ماهی هست که به خونه اون اومده .. اما یه بار هم با هم دعواشون نشده.
از مهرسا انتظار این رفتار رو نداشت .. واقعا همین طور بود .. روزی که به عقدش در اومده بود مطمئن بود که جنگ اعصاب از الان شروع میشه .
اما در کمال تعجب مهرسا پخته تر از اونی بود که برسام فکرشو میکرد .. حتی کوچکترین حرکت سبک سرانه از اون ندیده بود .. مهرسا همیشه خانمانه رفتار کرده بود .. حتی توی شرکت به حدی موقر و خانم بود که خود برسام گاهی از این همه جدیت تو کار مهرسا متعجب بود .. اما همین که وارد این خونه میشد همه این جدیدت رو پشت در خونه می گذاشت .. اون موقع بود که مهرسا شاد و شنگول وارد خونه میشد .. مهرسا که از شوخی کردن با کسی ابای نداشت .. راحت می تونست لبخند رو به لبان برسام بیاره ..
طبق معمول صدای موسیقی اتاق روبه روی برسام رو از افکارش بیرون آورد ..
برسام به جرئت میتونست قسم بخوره بیشترین موسیقی عمرش و تو این سه ماه گوش داده .. در همه حال از اتاق مهرسا موسیقی پخش میشه .. حتی زمانی که صدای دوش اب می اومد ..
از اتاقش بیرون اومد .. از پله ها پایین رفت .. به آشپزخونه رفت .. قهوه ساز رو روشن کرد و مشغول درست کردن قهوه شد ..
مهرسا با سلامی رسای اومدن خودش رو به آشپزخونه اعلام کرد .. برسام نگاهی به قیافه این دختر شیطون انداخت ..
-سلام .. چه پر انرژی .. من فکر کردم فقط صبح ها این قدر سر حالی ..
-عیبی داره مگه .. من دوست دارم همیشه این طور باشم .. در ضمن خوشیه من دلیل داره ..
romangram.com | @romangram_com