#زندگی_مهرسا_پارت_114

برسام نفهمید که مهرسا از شنیدن این حرف ناراحت شده ..

اولین تجربه تنها بودنش بود .. اما می بایست خودش رو یه دختر مقاوم نشون میداد .

-شهاب چی کار کردی .. بلیط حاضره .. ؟؟

-جانم حاضره .. واسه فردا ساعت یازده شب بلیط داری .. شب که رسیدی . تو هتل همیشگی من برات جا رزرو کردم .. فردا صبحش هم به قرار داد ها میرسی ..

-باشه مرسی .. پسر .. من یه خورده زود تر برم باید برم چند تا کار دارم ..

-باشه برو .. من هستم ..

برسام از دفترش بیرون اومد . می خواست قبل از رفتنش برای خونه خرید کنه .. درست نبود تو این ده روز مهرسا لنگ چیزی بمونه . از شرکت بیرون رفت .. ماشین رو برداشت . به طرف مرکز خرید همیشگیش رفت .. بعد از چند ساعت همه خرید ها ش رو تکمیل کرده بود و به طرف خونه می روند ..

ماشین رو پارک کرد .. مشتی داشت به باغ آب می داد برای مشتی دستی تکون داد و خرید ها رو برداشت به خونه رفت ..

کیسه ها روی کانتر آشپز خونه گذاشت .... پاکت های خرید رو باز کرد مشغول مرتب کردنشون شد .. میوه ها رو شست وگذاشت تا ابشون بچکه و خشک بشن .. لبنیات رو داخل یخچال گذاشت .. بسته های چای نسکافه .بیسکویت مخصوص مهرسا و شکلات مورد علاقه اش رو هم تو کابینت گذاشت .. هر چیزی رو که فکر کرده بود ممکنه تو این دو هفته نبودنش این خونه لازم داشته باشه رو خریداری کرده بود. به اتاقش رفت .. چمدون رو از زیر تختش بر داشت .. لباس هاش رو جمع کرد .. چنددست کت و شلوار برداشت .. باید برای جلسه ها شیک می بود .. کراوات و پیراهن ستشون رو برداشت .. لباس خنک برای گرمای دبی و لباس راحتی .. همه چیزش رو جمع کرد .. فردا قرار بود همراه بچه ها برن کوه . دیگه نمی تونست چمدونش رو حاضر کنه .. سعی کرد چیزی رو جا نذاره .. شیشه عطرش رو هم برداشت ..


romangram.com | @romangram_com