#زندگی_مهرسا_پارت_113
-مگه میشه .. ما حتی ماهی چند بار با خانواده مون میریم ..
-خوب خوبه . خوش به حالتون .. من فقط میتونستم .. اخر شب ها از پنجره اتاقم برم تو باغ یه دور بزنم ..
-مهرسا این که میگم ناراحت نشی .. ولی زندگی تو عجیب ترین زندگی که من شنیدم ..
-این برای خودم هم عجیبه .. من بیست و دو سالمه .. اما نتونستم این شرایط درک کنم .. بعد تو بعد از چند ماه آشنایی میخوای همه شرایط من و درک کنی ..
-چه میدونم .. ولی این هفته رو بی خیال نشو .. با هم میریم .. باشه .. خوش میگذره ..
-قول نمیدم .. اما خودمم دوست دارم بیایم ..
مهرسا به برسام گفت با آرام قرار کوه گذاشتن .. برسام هم قبول کرده بود .. به یه شرط که خودشون هم باشن .. و این شد که سفر دونفره اشون تبدیل به چهار نفره شد .. قرار شده بود که جمعه همه با هم برن ...
پنج شنبه بود اخرین روز کاری هفته .. برسام همه کار هاش رو انجام داده بود . روز قبل با مهرسا در میون گذاشته بود و مهرسا می دونست برسام قرار به مدت دو هفته خونه نباشه .. هیچ وقت فکر نمیکرد روزی از نبود برسام ناراحت بشه .. اما این واقعیت داشت . وقتی که برسام گفته بود که داره به مدت دو هفته از کشور میره .. مهرسا واقعا” احساس بدی داشت .. این که یکی از عزیزاش رو داشت برای مدتی از دست میداد.
ولی خوب مهرسا بود غرور رادان ها .. همه سعی ش رو کرد تا برسام از احساس مهرسا چیزی متوجه نشه و واقعا هم موفق بود ..
romangram.com | @romangram_com