#زندگی_مهرسا_پارت_115
همه چیز اون طور که دوست داشت بود .. قرار داد ها .. پروژه ها و معامله ها .. همه چیز خوب بود .. دیگه مثل قبل بدهی نداشت .. کسی نبود که ازش چک و سفته داشته باشه .. کار هاش رو غلطک افتاده بود ..
مطمئنا با اون پولی که چند وقت قبل حاجی به حسابش ریخته بود زیاد هم دور از ذهن نبود .. حالا کسی نبود که بتونه سنگی جلوی پاش بندازه .. یه جورای بین رقبای خودش سری بلند کرده بود .. همه دیگه اون رو قبول داشتند .. پروژه های دریافتیش بیشتر شده بود .. از این ماه مدت زمان کمتری رو تو شرکت می تونست باشه .. بیشترین وقتش رو بیرون رو پروژه ها باید می بود .. همش در حال مسافرت و عقد قرار داد ..
مهرسا به همراه آرام از شرکت بیرون اومدند .. همان طور که در حال صحبت کردند بوده اند به طرف خونه به راه افتادند ..
-من فردا چی با خودم بیارم ..
-چیزی نمی خواد برداری .. من ساندویچ بر میدارم .. آب خوراکی هم با من .. فقط لباس راحتی بپوش اذیت نشی ..
-باشه .. اما .. خوب چی بپوشم ..
-خوب لباس راحت دیگه . ..کتانی .. مانتو گشاد و خنک . .. بطری آب ..
-حالا واقعا کوه .. یا مثلا راه پیمایی ..
-چی میگی دختر .. مگه تظاهرات بریم راه پیمایی .. میخوایم بریم کوه .. فردا میریم خودت میبینی ..
romangram.com | @romangram_com