#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_294
با کمي سرگيجه و درد دست،روي تخت نشستم و آرسانو روي تخت خوابونديم.
-چي شده افسون؟
-حالشون خوبه فقط انگار کمي از قدرت هاشون کاسته شده.
نفس راحتي کشيدم که تصوير افرادي که ديده بودم به يادم اومد و باعث شد لبخند خوشحالي روي لب هام نقش ببنده.
يادم اومد افسون با ما نبود پس الان چرا زنده است؟
سريع برگشتم سمت افسون که باعث شد از جا بپره و احترام بذاره.
صداي ناله کوتاهي به گوشم رسيد.با تعجب به افسون و در اتاق خيره شدم
-اينجا چه خبره افسون؟تو زنده اي…صداي ناله مي ياد…من اينجام…سيترا چي شد؟ماهان،ويدا،آنا…
افسون با تعجب گفت-مگه شاهزاده ماهان بهتون نگفتن؟
با گيجي گفتم-چيو نگفته؟چي داري مي گي؟درست توضيح بده ببينم چه خبره.
-بانو چيترا با شاهزاده ماهان تماس گرفتن و گفتن که ما اينجاييم…گفتن حال بانو سيترا زياد خوب نيست ولي فعلا نبايد کاري انجام بدين و در يه زمان مناسب…
ياد حرف مادرم افتادم: راستي ماهان يه چيزيو بهتون نگفته که بعد از بهوش اومدنت مي فهمي و مطمئنم بابتش خيلي خوشحال مي شي…فقط به ماهان گير نده،گ*ن*ا*ه داره تازه داماد!
-شما چطور زنده موندين؟چيترا مگه زنده مونده؟
romangram.com | @romangram_com