#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_295
لبخندي زد و با ذوق گفت-خدا بهمون رحم کرد.سيترا وقتي شما غيب شدين و بهش خبر رسيد شاهزاده ماهان هم نيست و در رفته،عصباني شد و اول مي خواست گردن هممونو بزنه که مانيا نذاشت و گفت بهشون نياز داريم،براي چيشو نمي دونم ولي ما رو آوردن به قصر و توي اتاق ها نگهمون داشتن،من و بانو چيترا و چند سرباز و کوتوله ديگه،که زياد نميشناسمشون.الان هم که شما اومدين و جنگ شد همه ي سرباز ها اومدن ميدون جنگ ولي ما باز هم نتونستيم از اين در ها بيرون بيايم تا اينکه شمارو شاهزاده آورد….
سري تکون دادم و گفتم-چيترا چه طور با ماهان تماس گرفته؟
-قبل از اينکه توي اتاق پرتمون کنن،بانو خودشونو روي زمين انداختن و الکي تظاهر کردن بيهوش شدن و توي همون مدت با شاهزاده ماهان تماس گرفتن و خبر دادن هنوز سالمن ولي بعدش متاسفانه مجبور شدن ضربات سخت شلاقو تحمل کنن.
به نشونه فهميدن سرمو تکون دادم-بقيه کجان؟
-بقيه منظورتون کيه؟
-سربازان خورشيد و آنا و ويدا و شبنم و…؟
-نمي دونم.من اينجا بودم که شاهزاده شما رو در حالت بيهوشي آوردن.
-پس سيترا چي شد؟
خواستم به سمت در بدوم اما نگاهم به صورت آرسان افتاد.چقدر شبيه مادرشه!فکر کنم چشم هاش به باباش رفته،اما من که باباشو نديدم!
اه واني اين چه افکار مزخرفيه؟
نگاه ديگه اي بهش انداختم و اونو به دست افسون سپردم و خودم به سمت در قصر دويدم.
من که راحت رد شدم پس افسون چي مي گه؟
شايد فقط روي اونا اثر داشته.
به مرز رسيدم.ورد رمز چي بود؟يکم به مغزم فشار آوردم و چيزايي از درس هام به ياد آوردم.
به سمت جايي که صدا مي اومد دويدم.با نفس نفس ايستادم و ويدا رو صدا زدم.-ويـ…دا…
romangram.com | @romangram_com