#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_293

-درسته اما دلش مي خواد همراه با دخترش به اون دنيا بره.آفتاب پشيمونه…

بي دليل و يا شايد با دليل بغض کردم.چند قطره اشکم روي صورتم چکيد.

با لرزش مشهود صدام گفتم-ميـ…مي بخشمش.

و بعد اين حرف و ديدن لبخند شاد سيتاي بزرگ،توي اتاقک ديگه اي پرت شدم.اين بار اتاقکي با اشک هاي چهار رنگ.

نا خود آگاه عمو اشکانو صدا زدم-عمو اشکان…

صداي بغض داري توي فضا پيچيد و بعد عمو اشکان جلوي روم ظاهر شد-تبريک مي گم دخترم…

لبخندي زد که برعکس هميشه شاد و خوشحال بود-اميدوارم حال شاهزاده آرسان بد نشه.اما نه…مطمئنا،قدرتِ شاهزاده بيشتر از اين هاست.

-عمو من حافظمو به دست مي يارم؟مي خواستم از خاله نيتا ورد ها رو بپرسم اما نشد.حالا چطور پيش بيني کنم و سرزمين خوبي بسازم و به حرف هاي مادرم عمل کنم؟

-هيچ چيز غير ممکن نيست وانيا…اميدوارم در ديدار بعديمون حالت کاملا خوب باشه…و فراموشيت بر طرف شده باشه…

دوباره ناگهاني توي سياهي معلق شدم و چشمام سريع باز شد.

در نگاه اول،نگاهم به چشم هاي سورمه اي خسته و نگراني افتاد که به من زل زده بودن…آرسان…با ديدن چشم هاي بازم،چشم هاشو بست و نفس راحتي کشيد، بعد نفس راحتي که کشيد نزديک بود از جايي که نشسته،به سمت پايين پرت بشه…عکس العمل نشون دادم و سريع دستشو گرفتم و از افتادنش جلوگيري کردم.

-ملکه…

باور نمي کردم و توي مغزم نمي گنجيد که يه روزي با شنيدن صداي اعصاب خورد کنِ افسون انقدر خوشحال بشم!

-افسون،شاهزاده…

سريع به سمت آرسان اومد.

romangram.com | @romangram_com