#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_292
سريع به رو به روم نگاه کردم.چشم هام به اشک نشست و با جاري شدن اشک از چشم هام،گفتم-مادر…
-ازت ممنونم که آزادم کردي…اميدوارم سرزميني خوب و افرادي وفادار داشته باشي…بابت ماهان و ويدا خيلي خوشحالم.راستي ماهان يه چيزيو بهتون نگفته که بعد از بهوش اومدنت مي فهمي و مطمئنم بابتش خيلي خوشحال مي شي(آروم خنديد و ادامه داد)فقط به ماهان گير نده،گ*ن*ا*ه داره تازه داماد!آرسانو خوشبخت کن باشه؟اذيتش نکن!دلم مي خواد با قلب پاک و مهربونت سرزميني بسازي که همه توش خوشحال و شاد باشن.از انسان ها محافظت کن.نذار کسي به اونا آسيب برسونه ما موظفيم از انسان ها و پريان و کوتوله ها محافظت کنيم.
تند تند و درباره ي موضوعات مختلف حرف مي زد و اجازه ي حرفي به من نمي داد.اما براي من همين که صداي مادرمو بشنوم و چهره ي زيباشو ببينم کافيه،من حتي به همين هم راضيم.
مادرم نگاهي به پشت سرش،که نور درخشاني وجود داشت،کرد و لبخندي خوشحال به من زد و دوباره در صدم ثانيه من توي اتاقکي ديگر معلق شدم.اينبار اتاقکي تاريک و سياه.
جرقه ي کوچکي از آتش ديدم و بعد سيتاي بزرگ…به چهره کمي ترسناکش نگاه کردم،زيبا بود.در عين ترسناک بودن چهره ي زيبا و سفيدي داشت،درست برعکس سيترا.
لبخندي زد-خوشحالم…خيلي!فقط يه خواسته ي ديگه؛پسرمو خوشبخت کن…
از حرفش ذوق کردم اما کاري انجام ندادم و فقط گفتم-بانو سيتا من…من بابت بهم زدن مراسم شما عذر…
نذاشت حرفم کامل بشه و سريع گفت-اتفاقا بهترين کار دنيا بود و منو خوشحال کرد.
من هم لبخندي روي لبم نشوندم که يهويي گفت-ميترا و آفتابو مي بخشي؟
ياد حرفاي سيترا افتادم.-سيترا درباره ي پدرم…
-متاسفانه همه ي حرفاش راست بود…خود من بهش گفته بودم…منِ نادون.
-اين طور نگين بانو.شما خيلي خوبيد و گناهي نداريد.همين که انقدر به من کمک کردين نشون از مهربوني و خوبيتون مي ده.
-بيخيال اين موضوع.با ميترا و آفتاب چه کار مي کني؟هر دو اسيرن.
-ميترا که گناهي نداره و نبايد تاواني پس بده.
romangram.com | @romangram_com