#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_291
سربازان دست و پاهاي سيترا را مي بندند و او را محکم به درختي مي بندند.دور تا دورش را دوباره حصار مي بندند و ويدا،جادوهاي سربازان را دورش مي گذارد تا سيترا توان غيب شدن نداشته باشد.
همه براي ملکه نگرانند و بعضي در دل اين ملکه را ضعيف مي خوانند ولي با ياد فراموشي ايشان و قدرت هاي از ياد رفته ي او،از گفته و افکار خود پشيمان مي شوند.
{وانيا}
دور خودم چرخيدم و به تزيينات و بادکنک ها زل زدم.
-اينجا چه خبره؟
-قدرت زيادي داره ها!
سريع برگشتم و با…خداي من!
با ذوق وصف ناشدني گفتم-نينا،نيتا…
ولي بعد سريع نيش باز شدمو بستم.چرا من اينجام؟يعني جسمم از بين رفته و من الان ديگه جسم ندارم؟يعني الان روحم اسير شده؟
نينا با خوشحالي خنديد-نگران نباش حالت خوبه…فقط ما يکم از قدرت شاهزاده رو گرفتيم،بياريمت اينجا…تا يه جشن کوچک بگيريم!
من که هيچي از حرفاشون نفهميدم!
حداقل تا اينجام يه کار مفيد بکنم-خاله نيتا تا اينجام ورد هارو بـِـ…
معلق شدم تو يه اتاقک سفيد،کاملا ناگهاني…يه نفس عميق کشيدم.آروم باش واني اينجا هيچي نيست و تو الان فقط و فقط يه روحي…
مگه به روح نميشه آسيب رسوند؟
-خوشحالم و پيروزيو تبريک ميگم…
romangram.com | @romangram_com