#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_289

آرسان-اون توي جنگ مُرد.

سيترا آروم ولي پر تمسخر خنديد-پدرت برعکس تو خيلي ترسو بود.نمي دونم با اون همه قدرت چرا يه ارزن شجاعت نداشت و تو…آره پدرت انقدري ترسو بود که حتي توي جنگ ها و دعوا هاي داخلي سرزمين خودشو دخالت نمي داد.پس نتيجه مي گيريم مرگش خفت بار تر از اين ها بوده…مي خواي بدوني چطور مرد؟

دوباره نذاشت جوابي بده و ادامه داد-مي دونم الان مي خواي بگي نه!تو هيچ وقت نمي خواستي درباره ي پدرت چيزي بشنوي چون به نظرت مقصر اون بود که تو رو گذاشت و رفت اما نه…اين دفعه چه بخواي بشنوي چه نه،من به عنوان حرف هاي آخرم مي گم!…پدرتو کسي نکشت،خودش،خودشو کشت،مثل بعضي از زميني هاي نادون خودشو دار زد.مي دوني چرا؟فقط به خاطر اينکه ترسيده بود،از سيتاي بزرگ.ترسيده بود که اون قدرتاشو بگيره براي همين خودشو کشت.خنده داره!من هر وقت به يادش مي افتم از خنده دل درد مي گيرم.پدر مزخرفي داشتي برعکس پدر ماهان…البته پدر وانيا هم دست کمي از پدرت نداشت فقط يکم بيشتر…نادون و آشغال بود!

آرسان اخم غليظي کرد و تند تند نفس کشيد-حالا که چي؟چي شده ياد پدر هاي ما افتادي؟

حرف آخر سيترا رو که نتونستم هضم کنم با تعجب گفتم-پدرِ من؟

سيترا با همون پوزخند مضحک برگشت سمتم-آره…جاي ميترا و آفتاب خالي…

با عصبانيت گفتم-منظورت چيه؟تو درباره ي پدر من چي مي دوني؟

-چه عصباني!هه…پدرت زيادي خوش گذرون و خيانتکار بود…مي دوني؟هيچ وقت حتي از وجود تو مطلع نشد،حتي از وجود آفتاب.آخرش هم…منفجر شد!فکر کنم توي پدر ها فقط ماهان شانس آورده بوده!

با گنگي گفتم-من چه ربطي به آفتاب داشتم؟

با لحن حرص دراري گفت-آخي خواهرتو نمي شناختي؟

يخ کردم.يعني چي؟

-يعني اينکه پدرت به يکي راضي نبود و دوتا دوتا زن داشت و هيچ کدوم از وجود اون يکي با خبر نبود.تا اينکه نيوا خانم باردار شد و اون گذاشت رفت و نيوا فهميد ميترا همسر اول شوهرش بوده اما از بس نيوا خانم با کمالات تشريف داشتن حتي به روي مبارک هم نياوردن…ميترا هم که کلا شوت بود!البته مهراد،پدرتو مي گم،از قبل به دنيا اومدن آفتاب،ميترا رو هم ول کرد.مي دوني سرانجامش خيلي خنده دار تر از پدر آرسانه…منفجر شد!هر تيکه ش يک وري پخش شد اون هم به خاطر شکستن قانون وفاداري به همسر…

خدايا اين زن داره چي مي گه؟سرم بدجور گيج رفت که به لباس ويدا چنگ زدم و خودمو نگه داشتم.

سيترا با همون لبخند اعصاب خورد کنش ادامه داد-و اما پدر ماهان…شايد بهترينشون بود!فقط شانس نداشت بدبخت!عمرش به دنيا نبود و سريع و خيلي معمولي پر کشيد.

ديگه حتي توان گرفتن لباس ويدا رو نداشتم و بي حس روي زمين افتادم،چشم هام بسته شد و در تاريکي معلق شدم…

romangram.com | @romangram_com